بانوی قصه | Lady of the story

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

بانوی قصه | Lady of the story

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

بانوی قصه | Lady of the story

من اگه سیندرلا هم بودم..
وقتی کفشمُ جا میذاشتم..
شاهزاده میگفت به من چه..میخواست جا نذاره :)
#نیمچه نویسنده :)
My Instagram: shiiva_alizade

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
19
Bahman 96

امروز ساعت چندِ بعداز ظهر رو‌نمیدونم ولی یک‌ماه فرصتِ استفاده از نتم تموم‌میشه..یک‌ماهِ ایندفعه و ماه های پیش یادم‌میرفت ک‌ زندگی کنم..
دفتر و طرح های نقاشیم دست نخورده موندن..
مَـن جان؟خیلی وقته سراغِ دفترچه خاطراتم و همدمت نرفتم..
گفته بودم ک کلیدشو گم‌ کردم؟مهم نیست چون با چاقو و سوزن بازش کردم..مهم اینه کلیدشو پیدا کردم..
از امروز‌ ساعت چندِ بعد از ظهر من میرم تا زندگی کنم..
خرید برم..خیلی وقته ک لاک نخریدم..چیزای جدید واسه اتاقم نخریدم..و در کل خیلی‌وقته من نرسیدم به روحُ روانم..به منِ درونم..
نقاشی بکشم..
اتاق تکونی حسابی کنم..
راستش بین باشگاه نرفتن و رفتن موندم..برم؟نرم؟برم؟نرم؟
راستش خیلی چیزایی ک واسم مهم‌بود و میخواستم داشته باشمون دلمُ زدن..چیزایی ک کلِ شهرو زیر پا گذاشتم‌واسه بدست اوردنش ولی دیگه واسم جذابیت نداره..دیگه نمیخوامش..
مَن جان؟یادته سیم شارژر قرمزی ک تنهایی ازین مغازه به اون مغازه میرفتیم و دنبالش بودیم و کسی حتی خبر نداشت؟صبح ک بیدار شدم دیدم رو اُپِنِ حتی دستمو دراز نکردم ک لمسش کنم..
خودم جان یادته چی کشیدیم ‌سرِ پافشاری‌هایمان؟دیگه یاد گرفتم اصرار نکنم..ک غرورم مهم‌تر باشه برام..
من میرم‌ک زندگی کنم از امروز..
ک خودم مهم باشمُ بس..
من یاد گرفتم ک خودخواه باشم..
من میرم ک به خودم اهمیت بدم..
به کسی اصرار نکنم..
خودمو میسپارم به جریان زندگیم..
گفته بودم میخوام برسم به منِ قویِ ایده آلم؟
من نزدیکم بهش..
96/11/19
ShIvA

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">