desire to breathe

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

desire to breathe

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

desire to breathe

من اگه سیندرلا هم بودم..
وقتی کفشمُ جا میذاشتم..
شاهزاده میگفت به من چه..میخواست جا نذاره :)
#نیمچه نویسنده :)
My Instagram: shiiva_alizade

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
06
Dey 96

سوگند خبر داده تب دترم نمیتونم درس بخونم و پشت تلفن پروژهی اموزش تقلب دادن برام گذاشته..😤

هانیه پی ام داده ک‌رپا میخوام با معراج برم قرار و ساعت ۸صبحححححح تو و سوگند بیاین مدرسه..😷

خودمون هم ک مهمون داشتیم و فقط همین بعداز ظهر وقت داشتم واسه زبان خوندن..

هرچند ک کتابُ خوندم ولی چون امروز تو کلاسش شرکت نکردیم و بچه ها هم شوال بهمون ندادن استرس داشتم ک بیشتر‌ممکنه از کجاها بیاد..

صب ساعت ۸ با پدرم رفتم مدرسه و یکمی درس خوندم تا سوگند اومد..هانیه هم ک رفته‌ بود بیرون..

ساعت ۸:۳۰ دوبار بهش زنگ زدیم جواب نداد..

+سوگند اس بده بگو مامانت اومده مد فهمید بیرونی 

-گناه داره ها

+نه نداره 😛

و اس ام اس دادیم و از تصور قیافه هانیه میخندیدیم..😂😂

به هدیه(خواهرش)خبر دادیم ک ضایع نکنه و چیزی نگه..💪

هانیه زنگ زد بهمون و بالاخره فهمید دروغ‌گفتیم شروع کردددددد به فحش دادن😂😂😂

مامان هدیه اومد دنبالش و هانیه هم بعدش اومد مدرسه..وقتی تو حیاط مارو دید دویید دنبالمون و ما هم رفتیم تو کلاس چون مطمئن بودیم این ببر زخمی الان فقط کافیه دستش‌برسه بهمون تا ما رو بخوره🙊😂😤

بعد از اینکه تعریف کرد چی شد و چیکار کردن💑 و کلیییی حرف زدن درمورد اینکه منو اونو سوگند باید جآری بشیم👭👭 و نشون کردنِ شوهرامون و مسخره کردن و از جملههه قربون صدقه رفتنشون 💙زنگ خورد و ما رفتیم ک امتحان بدیم😭😭

چشمتون روز بد نبینه یه مراقبییییی بالا سرمون بود ک دومی نداشت..😕

وایساده‌بود و اگرم مینشست جایی مینشست ک به همه جا نظارت داشته باشه..قرار بود درشت بنویسم تا سوگند بتونه ببینه ک چی نوشتم😐ولیییییی از بس این مراقبِ ___ کامل داشت مارو نگاه میکرد بچم اصن نتونست یه خط از من تقلب بگیره😭😭😭

معلم زبانمون هم ک خدا بگم چیکارش کنه هرچی سوال تو کتاب بود داده بود ببهمونننننن😣😣تا دقیقه ی اخر نشستیم به امید اینکه بشه من یه چیزی به این خواهر عزیزتر از جانم بگم ولی نه ک نه دیگه با دست خالی رفتیم بیرون و برگه تحویل دادیم😭😤

بعدشم ک رفتیم بیرون سوگند جان زحمت کشید یه حالگیری اساسی کرد و ما هم پاشتیم میرفتیم‌خونه ک معلم فارسی پارسالمون رو دیدیم😻

انقدررررییییییی ک من عاشققققققق این بشر بودمممممم عاشق هیچ معلم فارشییییی نبودم😻😻😻💋فوق العادهنههههه بوددددد و هستتتت💜خوش اخلاق ترین و پایه ترین معلم ادبیات ک جاش تو مدرسه ما وافعا خالیههههه🙊🙊تو کلاسمون نیست تا بازم ادبیات رو تو کله هامون فرو کنه ودر عین سخت گیر بودن شیطنت کنیم با هم💙البته الان عشق تر هم شده چون بینیشُ عمل کردهههه🙊🙊🙊خیلی قشنگ شده فداش شم

بعد هم خونه و خواب تاااااا وقتی ک قشنگ خستگیم در رفت..البته ناگفته ننماند ک چند وقته خواب هایی میبینم ک..با گریه بلند شدم و سر درد دارم😕😷

ومپایر دیدم و کمد و کشو و کلا هرچی داشتم ریختم بیرون دوباره سابیدم و چیدم تا اروم شم فقط💙من برم فعلا منتظر پست عای طولانی طور روزای گذشته باشید👋👋💋

96/10/06
ShIvA

نظرات  (۱)

11 Dey 96 ، 18:18 ӇƛƧӇƬƠ M
سلام.پستتون عالی رووووووووز خوش
:)
پاسخ:
Mrcccc✌🌹

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">