Sweet Lies

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

Sweet Lies

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

کآش هَنوز بَچه بودیم..
لآاَقَل شَبهآ عَروسَکِمآن رآ بَغَل میکَردیم و میخوآبیدیم..
اَمآ حآلآ گوشی و یِک دُنیآ اِنتِظآر..

بآزَم کلاس تعطیل شد :/

Wednesday, 22 Shahrivar 1396، 08:48 PM

خآنومِ کهن زنگ زده :کلاس امروز کنسلِ

+ چراااااا؟

+بچه ها کلاس تعطیله..برنامه بریزید بریم یه وری..

سادات:دارم میرم بیرون میای؟بعدازظهر نمیام

کوثر:ساعت چند؟

+یعنی عاشقتم کوثر که همیشه هستی :)

زینب:بهم خبر بدین

فرزانه:منو دخترخالم داریم میریم دریا میاین؟

+ ساعت 5تا 7 دارم سعیده رو میبرم پارک..هستین؟

ف:دوووووووورهههههههههه

+ باشهههههه بریم دریااااااا

بابام خواب بود..مامان و سعیده هم خونه نبودن..

خیلی سوسکی و یواش یواش آماده شدم..

زینبم که تا یه قدم برمیداشتم زنگ میزد :کجااااااایی؟

15دقیقه منتظر من بودن..

وقتی رسیدم پیششون از نگاه هاشون میخوندم که میخواستن منو بُکُشَن..

یکی از دوستای قدیمیمُ هم دیدم ..

روی یکی از تختهآ نشستیمُ و کلیییییی خرت ُ پرت خوردیم..

بعد یه ساعت و اینا نشستن زینب پیشنهاد داد بریم فالوده بخوریم

قرااااااااارررررررر بود فالوده بخوریم

امــــــــــــــا

یهو پیشنهادِ یخ در بهشتِ ذغال اخته دادم..

اونا ک سفارش دادن نظرم عوض شد گفتم فالوده میخوام

یعنییییییییییییی جووووووووری نگام کردن که معلوم بود به خونِ من تشنه اَن :))))))))

خوردیمُ و حرف زدیمُ راه افتادیم سمتِ خونه..

فرزان و دخترخالَش اَزَمون جدا شدن..

کوثرُ زینب رو فرستادم برن خونه هاشون..

خودمم اومدم خونه..

*جای ساداتـَم♥ خالی بود..

--

96/06/22
ShIvA

نظرات  (۱)

24 Shahrivar 96 ، 00:40 ... S҉A҉H҉A҉R҉
دریااااااا دارین خب منم مییخواااام:(
پاسخ:
😇😻🙊

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">