Sweet Lies

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

Sweet Lies

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

کآش هَنوز بَچه بودیم..
لآاَقَل شَبهآ عَروسَکِمآن رآ بَغَل میکَردیم و میخوآبیدیم..
اَمآ حآلآ گوشی و یِک دُنیآ اِنتِظآر..

sms-safari

Sunday, 12 Shahrivar 1396، 09:34 PM

سادات و کوثر خونمون بودن امروز..

زینب هم ک بماند وقتی فهمید میخواست بترکونه منو..

بعد از کلی دور زدن و گشتن تو بازار و کوچه و خیابون رفتن خونه هاشون..

اومدم خونه دیدم ساعت 10شب

smsاومده : باسلام..کلاس فردا ساعت 10صبح برگزار میشود

زنگ زدم به سادات خبر بدم :خودشه یعنیییییییی؟

_هست دیگه حتما شمارشو بده حالا

+ عمرااااااااا اگه میخواست داشته باشی اس میداد بهت دیگه

_مرض شماره رو بده

+نمیدم عشقم شب بخیر

قطع کردم :)))))

کتابشو ازش گرفته بودمُ چون شماره توش بود به سادات نمیدادم..

بعد ازین کِ قطع کردم تو کتاب نگاه کردم دیدم اره دقیقا همین شمآرَست

96/06/12
ShIvA

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">