Sweet Lies

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

Sweet Lies

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

کآش هَنوز بَچه بودیم..
لآاَقَل شَبهآ عَروسَکِمآن رآ بَغَل میکَردیم و میخوآبیدیم..
اَمآ حآلآ گوشی و یِک دُنیآ اِنتِظآر..

خآنوم دکتر :) خآنومِ مُدِل

Monday, 23 Mordad 1396، 06:37 PM

دوشنبه صبح :

زینب:میری کلاس امروز؟

+آره میای؟

_ ساعت 9:30 بیا دنبالم..

رسیدیم و شقایق اومد پیشمون..از خانومِ کهن پرسیدیم کلاس ها کجا برگزار میشه؟

_طبقه ی سوم..

رفتیم طبقه ی سوم..

یکی از کلاس ها فقط پر بود..

در زدیم و آقای محمدی (کسی که برای هلال احمر پیشش ثبت نام کردیم)تو کلاس بود..

_شما بچه های کلاس مَنید؟

+بله به ما گفتن بیایم این کلاس..

_ساعت میدونید چنده؟

+ گفتن ساعت 10 بیاین دیگه..

_کلاس ساعت 9 شروع میشه..

+ببخشید دیگه تکرار نمیشه

نشستیم و به صحبت هاش گوش دادیم..

پسرا هر 1 دقیقه برمیگشتن پشت و نگاه میکردن..

اقای محمدی درباره ی شریان و جریان خون و نبض داشت صحبت میکرد..

در ُ زدن و خانومِ کهن بود: بچه های من اینجان؟

منو زینب و شقایق به هم نگاه کردیم:ما رو میگه؟

ز: اینجا مگه کلاسمون نیست؟

ش: خودش گفت طبقه ی سوم

بلند شدیم و رفتیم بیرون..

خ.ک: اونجا چیکار میکردین؟

همه خندمون گرفته بود..واییی یعنی اشتباهی نشسته بودیم؟؟؟

+عععععع شما گفتین بریم اینجا دیگه کلاس دیگه ای نبود..

_اونجا فوریت های پزشکی بود نه کمک های اولیه..

ش:عععع پس چندتا از بچه ها هم اونجان کِ

خ.ک:برو بگو بیان..

+ 8نفر با اعتماد به نفس کامل اون داخل نشسته بودن؟خب مگه ندیدن ما اومدیم بیرون؟ :)))))))

خلاصه با آقای صفری(از عضو های هلال احمر و اورژانس) آشنا شدیم و شروع کرد درمورد کمک های اولیه صحبت کردن..

وسط های کلاس سادات هم اومد..

بعد از 2ساعت کلاس و تحویل گرفتن جزوه ها اومدیم بیرون..

منو زینب و سادات به سمت خونه حرکت کردیم ..

رفتیم بازار و زینب کلاه خرید ..

مامان و خاله زینب رو دیدیم..

خواستیم بریم فالوده بخوریم  که فاطمه سادات گفت من دیرم شده برم خونه..

منو زینب رفتیم ولی رشته ها اماده نبود :((((((

مجبور شدیم طالبی بستنی بخوریم..

بعد از یخ کردن زیر کولر و خوردن طالبی بستنی سرددد شدیم و اومدیم بیرون..

هرکدوم سمت خونه هامون حرکت کردیم و بآآآآآآآآی بآآآآآآآآآآیییی :))

---

دوشنبه بعد از ظهر:

ساعت 4:30 رفتم آموزشگآه آرایشگری برای بافت مو..

معلم اومد و سه تا مدل شینیون و بافت مو یاد داشد که مث همیشه منم مدل بودم..

کوثر اومد..

ملینا رو دیدم..

مبینا که مثل همیشه بود..

سادات آخرین نفر بود..

مثل همیشه با شوخی و خنده کلاس گذشت که خآنوم ع گفت هفته بعد دوشنبه آخرین جلسه ست..

ما هم همه پکر شدیم و کلی باهاش حرف زدیم و بروز دلتنگی و اینا..

اومدیم بیرون بالاخره و این مغازه و اون مغازه رفتیم چرخیدیم تا برسیم خونههههههه

الانم که اینجآم..

اینو نداجون (کسی ک پیشش کلاس خیاطی میریم) رو موهام تمرین کرد کلیک

آخه یکی نیست بگه خبر بده میخوای عکس بگیری دیگع :( رفع خستگی میکردم اینجا (دستامو کشیدم جلو)

96/05/23
ShIvA

نظرات  (۲)

خسته نباشی خانم همه فن حریف :)
موهات خوشگل شده ؛)
پاسخ:
مرسیییییی وفـآ جون :)))
سلآمت بآشی ♥
28 Mordad 96 ، 19:22 ... S҉A҉H҉A҉R҉
وااای چقد کلاسسسس میرییی:)))منکه کلا یکی از دوستام کلاس ارایشگری میره و بافت اینا هرجا میخوام برم میاد رو سرم حرکت میزنه هههه ولی خیلی خوب شده موهات بح بح:)
پاسخ:
منم نقش اون دوستِ تورو واسه دوستام دارم یعنی؟ :)))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">