Sweet Lies

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

Sweet Lies

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

کآش هَنوز بَچه بودیم..
لآاَقَل شَبهآ عَروسَکِمآن رآ بَغَل میکَردیم و میخوآبیدیم..
اَمآ حآلآ گوشی و یِک دُنیآ اِنتِظآر..

حَواس پرتِ من💙

Saturday, 9 Ordibehesht 1396، 12:02 AM

وقتی وارد کلاس شدم بهم سلام کردی اما من جواب سلامتو ندادم..

ناراحت بودم..دلخور بودم از دستت..

بهم گفتی چی شده؟

جواب ندادم..

گفتی قهرم اصلا باهات..

منم گفتم من الان باهات قهرم..

کلی اصرار پشت اصرار،با خواهش و بوسُ بغل میخواستی بدونی چی شده..

گفتی:من ک کار بدی نکردم..به عرفان و مهدی هم ک چیزی نگفتم..و هرکاری ک ممکن بود بکنی تا از دستت ناراحت بشم رو به زبون آوردی اما اصل کاری یادت نبود..

حرفی نزدم..هنوز زودبود..

بهت برخورد،نمیدونم سر چ حسابی دیگه پیگیر نشدی..

وقتی داشتم پای تخته سوال حل‌میکردم تمام حواسم‌پیش تو بود،حتی وقتی که پشت بهت بودم..

من خیلی ریز بینم و تو هرلحظه ای حواسم به چندجا هست..

یا بهتر بگم قدرت تمرکزم بالاست..روی تو تمرکز کرده بودم،میتونستم تک‌تک کاراتو ببینم..

خودمم دست کمی از تو نداشتم..از این وضع راضی نبودم..

درسته‌ توضیح میخواستم ازت ولی اون‌موقع وقتش نبود..

زنگ اول گذشت و چیزی به هم نگفتیم..زنگ دوم شد..

معلم داشت درس میداد..

--- شیوااااا بگو چی شده؟چیکار کردم‌من مگه؟

خب جای تعجب هم داشت..دیشبش کلی باهم حرف زده‌بودیم..

+بعض کردم،نتونستم جلوی اشکم‌رو نگه دارم..یکی چکید :(

هانیه گفت داری گریه‌ میکنی؟ انکار‌کردم..

--- شیوا چی شده؟؟

+ سوگند؟دیروز چندم بود؟

--- دیــرووززز؟! هش..هههههیییییییی

بقیه حرفتو خوردی..ساکت شدی..فهمیدی..

+ من از فاطمه.م انتظار نداشتم اصلا ولی اون اولین نفر به من تبریک گفت..

حرف نمیزدی..منم ساکت شدم..بغض کردم..

هانیه گفت سوگن چی شده؟با تندی جوابشو دادی..از دست خودت ناراحت بودی..

معلم منطق فهمید ما‌یه چیزیمون میشه..

وقتی داشت درس میداد و من نگاهش میکردم فقط..

اون درس میدادو من بغض کرده بودم..

اون‌درس میداد‌و تو چشمام ک اشک جمع شده‌بود نگاه میکرد..

نتونستم تحمل کنم..سرمو گذاشتم رو‌میز..

کلاس داشت دور سرم‌میچرخید..قیاس‌ داشت قورتم میداد..

همه ی این حس ها از چشمام شروع به باریدن کرد..

نگاه معلم روم سنگینی میکرد..صدای انا میومد‌ ک از هانیه پرسید قضیه چیه..

یه دفتر دستت بود که داشتی توش مینوشتی..حدس زدن این که درمورد چیه سخت نبود اصلا..

زنگ سوم بعد از امتحان رفتی بیرون..

حوصله کلاس رو نداشتم..اومدم‌بیرون..زیر درخت پیش نسرین نشسته بودی..

به نسرین گفتم مزاحمتون‌ک نیستم؟

گفت نه بابا بشین..

نشستم..نسرین گفت دیروز تولدت بود..

گفتم اره،تبریک و بوس و اینا..

--- شیواااااا قهری؟ببخشید دیگه من تولد نسرین‌هم از روی story سعیده دیدیم..بابا خب اصن‌ واسه هانیه و انا هم از روی story هدیه دیدم..واسه مامان‌و‌بابامم یادم‌نیست..خب یادم‌نموند..

+ نسرین این یکشنبه میگفت تولدت کیه من بعد از کلی بحث بهش گفتم..چندروز مگه‌گذشته؟

--- گفتی ولی یادم‌نموند..آشتییییی :)

اومدم پیشت نشستم..بغلم کردی..بوسم کردی..بغلت کردم..

خب وقتی بغلت کردم ناراحتیم از بین رفت..

رفتیم تو کلاس و ردیف اول نشستیم..جلوی جلوی جلو..

حرف میزدیم،میخندیدیم در حالی که تو چندسانتی متری معلم بودیم..

دفتر رو از تو کیفت برداشتم..خواستی ازم بگیری ولی محال بود بهت بدم..

معلم تاریخ بیشعور دعوامون‌کرد ولی مگه ما از رو میریم؟حقش بود که جوابشو دادیم با اون قیافه هخامنشیش :/

بعد از کلی شیطونی کلاس تعطیل شد..

وقتی رسیدیم جلوی در مدریه دیدیم ک سه نفر بادکنک به دست پریدن تو بغلم و شعر تولدت مبارک‌ رو میخونن..

شوکه شده بودیم هممون..دخترخاله هام بودن و خالم.. :)

سوپرایز خوبی بود..واقعا عالی بود..تا عمر دارم فراموش نمیکنم..

دیدم ک داری نگاه‌میکنی و میری..دلم گرفت..واسه عوض کردن جو گفتم سوگند این شقایقه هاا :)

موقع خدافظی یکی با بادکنک زدم تو سرت..میتونستم حس کنم ک چه حسی داری..

رفتیم خونه،ناهار خخوردیم..رقصیدیم..کیک خوردیم..عکس گرفتیم..

وقتی دخترخاله هام‌رفتن اومدم اینستا..دیدم story.گذاشتی ..

تبریک گفتی،معذرت خواهی کردی..ناراحت بودی..آرزوهای خوب خوب برام کردی..

کلی حس خوب داشت story ک گذاشتی..من دیگه ناراحت نبودم..

کلی حرف زدیم..از روی فیلمی ک سحر از دم مدرسه و غافلگیریم گرفته بود عکس گرفتم از قیافه های متعجبمون و فرستادم..کلی خندیدیم..

اصن مگه میشه از تو دلخور بود؟

دفترتو خوندم و کلی گریه کردم..اتفاقا همون لحظه زنگ زدی..

از روی صدام فهمیدی یه چیزیم شده :(

بزات تو دفترت با اون خودکار قرمزِ باکلاس نوشتم و درشو بستم..

این اتفاق رو همون لحظه که در دفتر رو بستم فراموش کردم :) و از امروز فقط لحظه های خوبشو نگه میدارم ❤

*--

96/02/09
ShIvA

نظرات  (۳)

به امید شادی های روزافزون 😊👏🏼

+تولدت هپی مپی شیوای عزیز، می دونم گذشته اما خب کار از محکم کاری که عیب نمی کنه... 🙌🏼🙋🏼🎈🎆🎂🎇🎉🎁🎊
پاسخ:
فدات عزیزدلمممممممممم♥♥♥ :)))))
خداروشکر :)
پاسخ:
♥:)
عزیزززم تولدت مبااارک 
دوستیتون پا برجا 
پاسخ:
وفآآآآآآآآآآآآااجونییییییییییییی میسی ♥

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">