Sweet Lies

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

Sweet Lies

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

Sweet Lies

کآش هَنوز بَچه بودیم..
لآاَقَل شَبهآ عَروسَکِمآن رآ بَغَل میکَردیم و میخوآبیدیم..
اَمآ حآلآ گوشی و یِک دُنیآ اِنتِظآر..

wـیلآp

به 9بـp خـ9ش ا9مَـدید

تبآدُل ---> ا9کی اَp

نَظَر ---> بزآر لطفا

نظر خصوصی---> نذااااااررر

پَروفآیل --> سَر بِزَن

اینجا  99℅ دلنوشته های خودم ثبت میشه🙌

🚫کپی ممنوع❌

اWـتآرت ---> 95/04/30

دیگه برید خـ9ش بآشید

فِلَن :)

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ 30 Tir 95 ، 17:42
ShIvA

--

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 30 Khordad 96 ، 23:24
ShIvA

برای جغرافیا خیلی خوندم..

ترم اول شدم 15..ولی این ترم میخواستم مطمئن بشم که 20 واسه خودمِ :)

با لب خندون و کلی حس خوب بدو بدو رفتم مدرسه..

کوچه خلوت بود تا میتونستم میدووئیدم بعدش که یه آدم میدیدم آروم و خانومانه راه میرفتم..آدم رو رد میکردم باز مثل یه موجود با موهای خوشگل میدوئیدم :)

بالاخره رسیدم مدرسه..

رفتیم داخل کلاسی که همیشه امتحان میدادیم..

تو همون لحظه ورودمون بادی که اط طرف دریا میومد خورد به صورتمون..

شدتش زیاد بود و خیلی خنک..

دریا..

آبی تر از روزای دیگه بود..

اونم داشت بهم لبخند میزد..

مثل گنجشکایی ک تو راهم بهشون برخورد کردم و صداشون همه جارو پر کرده بود..

مثل درخت هآیی که سبز بودنشون رو به رخ تمآمِ عآلم میکشوندن..

مثل آفتآبی که با شدت نورِش داشت تشویقم میکرد که آفریـــن سریع تر بدو امروز روزِ توإ :))

جوآب هآی امتحانُ خیلی خــــــــــوب و تندتند نوشتم..

دورُ برَمُ نگاه کردم...یاااا خدااااا اینا چرا قیافه هاشون اینشکلیه؟

بچه ها منتظر تقلب بودن..منو فاطی شروع کردیم تقلب دادن..

از جلسه اومدیم بیرون..

رو صندلیِ بیرون مدرسه با بچه نشستیم و همدیگرُ نگا میکردیم و حرف میزدیم..

+ سوگنددددد نسریننننن هلال احمر نمیخواین برین؟

_چرا چرا کجا بریم ثبت نام؟

با شقایق و سوگند و نسرین و معصومه رفتیم هلال احمر برای ثبت نآم..

بعد از دادنِ شماره و اسم نوشتن دوباره برگشتیم مدرسه..

بابام از مدرسه اومد بیرون و منم تند تند بپه هارو بغل کردم و روبوسی و کلی ابراز دلتنگی بالاخره دل کندم..

بععلهههههههه مدرسه تموم شددددددددددددد

وَ

میتِرِکونیم تآبِستونُ خنده

---

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 24 Khordad 96 ، 12:00
ShIvA

شب تا ساعت 3:00 بیدار باشی و سرتو از کتاب بلند نکنی..

صب هم ساعت 7:00 بیدار میشی تا بری مدرسه..

امتحانِ دینی..

سرت از درد داره میترکه و این درد داره تو تموم قسمت های سرت پخش میشه..

از وسط شروع میشه و یواش یواش پایین میاد و میرسه بغل چشم ها..

به راه رفتن ادامه میدی و ادامه میدی..

وسط راه دیگه میبری از دست اونایی که تو سرت کارگاه آهنگری راه انداختن..

دوباره ادامه میدی..

از نفس زدن زیاد بینی و پیشونیت میسوزه..

اهن های داغی که تو کوره ریختن داره از تو چشمات میزنه بیرون..

مثل همیشه با یه سردرد چشمات قرمز میشن چه برسه به این دردهایی که حاصل از آتیشِ تویِ کورَس..

درد بینی و سر و پیشونی و چشم چپتو تحمل میکنی..

نزدیکای مدرسه میخوای از پل هوایی بالا بری که آه از نهادت بلند میشه..

به وسطای پله که میرسی سرگیجه هم میاد سراغت و هنوز از دست های این غول بالا نرفتی..

از روی شکمش رد میشی و از اون دستش میای پایین..

ده قدم دیگه مونده تا مدرسه..

چشمات میخوان روی هم بیوفتن اما باز نگه میداریشون..

وسطای حیاط:

سوگند و هانیه و معصومه نشستن..

دیگه پاهات تحمل وزنتو ندارن..

انگار که به یه محیط امن رسیدی خودتو ول میکنی و میوفتی..

دیگه مفاومت معنا نمیده..

_شیواا؟شیواااا؟شیوا چی شده؟؟شیواااااااااا؟

چشماتو باز میکنی..

_خدای من :// این چیه؟؟کل چشمت شده یه کاسه ی خون کِ

+مسکن میخواممممم آآآآآآآِیییی

چشم چپ و سمت چپ سرت شروع میکنن به تیر کشیدن:یکی یه مسکن بهم بده :(

در به در دنبال مسکن میگردن برات اما معلومه که کسی نداره..

میگن وقت امتحانه..

نمیخوای مدیر و معاون بفهمن..

با یه لبخند احمقانه از جلوشون رد میشی..

وارد کلاس میشی..

تو سرت همچنان دارن به آهن ها ضربه میزنن تا شکل بگیرن..

بعدش توی کوره میذارن و چشمات آتیش میگیرن..

بوم بوم بوم بوم

صداها تو سرت اکو میشن..

امتحانَ با بدبختی میدی و میای بیرون..

روی صندلی بیرون مدرسه میشینی..

بچه ها میان و راه میوفتی که بری و خودتو مهمون خواب کنی..

تا افطار میخوابی..

هنوز هم این درد کم تر نشده..

مامان کشک بادمجون درست کرده..

درد ناشی از سرخ کردن پیاز هم اضافه میشه به اون درد های قبلی..

هرچقدر این چشم لعنتی رو فشار میدی آرووم نمیشه..

آهن ها رو فرو میکنن تو چشمم و منم فشار میدم تا برن دآخل..

--

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 22 Khordad 96 ، 21:00
ShIvA

روزآی اول مدرسه بود که با تو راه دوشتای پارسالمو دیدم..

تو راه برگشتن به خونه از کوچه رد شدیم..

برعکس همیشه..چون زینب خونشون‌تو کوچه‌بود..

وسطای‌کوچه یه پسر کوچولوِ ابتدایی رو به دوستش بلند گفت:حسین‌ کجاست؟

من:نمیدونم ندیدمش ک😂

جلوی مدرسه پسرونه رسیدیم..رفتم تو مدرسه..

جلوی چندتا بچه هارو میگرفتم میگفتم:حسین رو ندیدی؟

_کدوم حسین؟

+ تو دیدیش از‌من‌میپرسی؟

نفر بعدی: حسین‌کجاست؟

_حسین کیه؟

+نمیدونم ک😆😆

وقتایی ک با دوستای پارسالم برمیگشتیم خونه همین برنامه رو داشتیم و کلی سربه سر بچه ها میذاشنیم..✌✌✌

اما ...

قشنگ ترین جواب و شیرین ترین روزی ک این کارو کردیم امروز بود..

داشتیم میومدسم و از بچه ها میپرسیدیم که رسیدم به یه پسر بچه توپولو😻

با دوستاش که مث خودش بامزه‌بودن داشت حرف میزد..

+حسین رو ندیدی؟

_چرا دیدم..

+ اااا کجا بود؟😱

_ خونه پسرِ شجاع بود😂

+ دمت گرم خیلی باحالــــیییییییی😚مواظب خودت باش

واقعا کیف کردیم از جوابش..❤

کمتر بچه ای پیدا میشه که الان با وجودِ همین سِنِ کم،جوابی با کمال پروویی نده👌👌

----

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 14 Khordad 96 ، 23:03
ShIvA

از همون موقعی که یادم میاد از تاریخ متنفر بودم..

سالِ هفتم و نهم دوستش داشتم..

معلممون درس تخصصیش نبود..

معماری خونده بود و دفتر داشت اما مطالعات اجتماعی هم درس میداد..

هزاران بار بهتر از معلم تخصصی بود که هشتم داشتیم..

امسال اوایل سال مشکلی نداشتم ولی ...

یه ماه که گذشت دیدم دیگه خوئم نمیتونم یاد بگیرم و بخونم..

معلممون سرکلاس با گوشیش ور میرفت و روخونی میکرد..

سوال میداد بنویسیم و امتحاناش کلییییی سوال توش داشت..

هرچقدر که مینوشتیم تموم نمیشد..

همه ی در های انسانی رو دوست داشتم امـآآآآآآآآ

ضعیف و ضعیف تر شد و نمره هام بدتر و بدتر..

96/02/01: میانترم تاریخ

شب قبلش تقلب نوشته بودم..از 5درس تارخ امتحان داشتیم..

از بدشانسی و چاپلوسی یکی از بچه های کلاس معلم دید..

غرورم مهم تر بود..خیلی سنگین اعتراف کردم و کلاس رو شلوغ..

مهم نبود واسم..آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صدوجب..

کارِ من نبود بقیه بچه هارو لو بدم..

سرامتحان با بغل دستی و پشت سری و جلویی حرف میزدم..

بازهم مهم نبود واسم که چی میشه..

معاونمون اومد تو کلاس معلممون رو کار داشت..

خانومــــــــــــــِ  عتیقه گفت از فلانی تقلب گرفتم..

ازین که با افتخار گفت حرضم گرفت..

معاونمون که اومده بود و جای معلم مراقب بود شروع کردم خیلی شیک سوالایی که بلدم رو نوشتن..

بعد هم دست به سینه منتظر بودم برگه هارو جمع کنن..

کلاس که شلوغ شد پشت برگه هرچی از دهنم درومد برای معلم نوشتم..

96/02/09: درست یک هفته بعد

امتحان پیشرفت تحصیلی درست افتاده بود سرزنگ معلم تاریخ..

برگه هارو تصحیح نکرده بود..

بعد ازین که امتحان پیشرفت تحصیلی رو دادیم میخواست درس بده..

جلوی جلو نشسته بودیم اما شیطونی هامون تمومی نداشت..

کل کلاس شلوغ بود و فقط ما نبودیم که ریز ریز خراب کاری میکردیم..

ما فقط تو چشم بودیم..

اعصابش خورد شده بود..

کی بهتر از ما4نفر که سرش خالی کنه؟

_ بسه دیگه هرچی به شما نمیگم و نگاهتون میکنم بازهم از رو نمیرین..چه خبرتونه؟

+ مگه فقط مائیم؟بقیه بچه ها اون پشت نشستن نمیبینین اونارو

_ اصلا من الان شمارو میبینم..شورِش رو در آوردین..خانومِ قاف سرکلاس بابات هم اینقد حرف میزنی؟

++ آره خانوم همینقدر شیطونه

+ شما نمیتونین کلاس رو کنترل کنین..کلاس خودتون رو با پدر من مقایسه میکنین؟

_ باید بگم بهش ایندفعه که دیدمش

_ پدر من به عنوان معلم میاد نه ولیِ دانش آموزتون..شما بقیه رو ساکت کنین اول

و دوباره روز از نو روزی از نو :)

96/02/15: معلمِ خبرچین

بگذریم که جدایِ ازین قضیه کلا روز چرتییییی بوددددد ://///

زنگ اول که با اقای پدر کلاس داشتیم..

زنگ تفریح معلم تاریخ کارای منو به پدرم گزارش داد..

تا اینجاش مشکلی نبود اما کار مسخره ای که کرد این بود که برگه امتحانیمم نشون داد..

سر کلاس شیرین منطق نشسته بودم و حرفهای معلم رو داشتم با جون و دل میخوردم که اومدن گفتن خانومِ قاف بیاد بیرون..

بابام بیرونِ کلاس منتظر بود..

_ معلم تاریختون چی میگفت؟قضیه چیه؟

+ چی میگفت؟

_ تقلبببب ازت گرفته؟چندمین بارِ؟همه نمره هات با تقلب بود؟

+ نخییررررر ولی مجبور بودم..میانترم تاریخ بود..چیکار میکردم؟

_ من توقع نمیره ی بالا و اینجوری دارم؟

+توقع نمیره بالا ندارین؟تهدید نمیکنین؟هی آبروم آبروم نمیکنیین؟خب نمیفهمم این لامصبو..چیکار میکردم؟

_تو تا دیروقت درس میخونی اونور مثلا؟

+بله درس میخونم ولی اینو مجبور بودم..

_ پایینِ برگه چی نوشتی؟

+ اعصابمو خورد کرده بود..

_ هرچیی اخه چه کاری بود؟غرورشو له کردی..

+ ده بار اون بی احترامی کرد یه بار من..درس بلد نیست بده و ادعاش میشه الکی..هردفعه داره بی احترامی میکنه به بچه ها..میاد روخونی میکنه میره بعد سر امتحان سوال میده که هرچی مینویسیم تموم نمیشه..

_ اصن درس بلد نیست بده به کنار تو باید همه ی اینارو پایینِ برگه بنویسی؟یه بار تا الان با من برخورد نداشته این خانوم الان میاد برای اولین بار که منو دیده و سلام و اینا،اینارو به من بگه؟اعصاب منم خورد کردی..زنگ تفریح عذر خواهی میکنییی

+ بابـآآآآآآآآآآآآآآآ

_ کمترین کاریه که میتونی بکنی..به خاطر من..

+ اههههه یعنی چی اخه؟خب اون خودشو درست کنه..عذر خواهی کنم؟

_لطفا عذر خواهی کن..به اندازه کافی اعصابم به هم ریخته..

+ فقط به خاطر تو..فعلا

فقط واسه دل پدرم حاضر شدم غرورمو بشکونم..رفتارمو باهاش درست نمیکردم ولی یه عذرخواهیِ کوچولو..

از چهره ناراحت پدرم ناراحت شدم..

بازهم سرزنگ منطق بود..این جلسه مث هفته پیش بغض و هیچی از درس نفهمیدن بود..

باز هم چشام مث هفته پیش پر و خالی میشد..معلم منطق میخواست امتحان بگیره..

سریع هرچی یادم بود نوشتم نبود هم ولش کردم..زنگ تفریح که خورد سریع از کلاس بیرون رفتم..

معلم تاریخ از در اومد بیرون..

کسی دور و برش نبود..

+ من بابت کاری که کردم ازتون معذرت میخوام

_ بابات بهت گفت؟

+ بله گفت..به خاطر پدرم دارم معذرت خواهی میکنم..شما هم ولی بهتر درس بدین..

_شما شیطونی میکنین سر کلاس..

+ خب ما که بفهمیم دارین درس میدین ساکت میشیم

_(محل نذاشت داشت از پله میرفت پایین):باشه بخشیدم

+ فآکـ :)

اومدم بیرون..به بابام علامت دادم که حلِ :)

مامانِ سوگند اومدع بود مدرسه..داشتیم پشت سر معلم تاریخ حرف میزدیم که رد شد..

بهتررررررررررررررررررررررررررررر :))

*--

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 20 Ordibehesht 96 ، 23:13
ShIvA

وقتی وارد کلاس شدم بهم سلام کردی اما من جواب سلامتو ندادم..

ناراحت بودم..دلخور بودم از دستت..

بهم گفتی چی شده؟

جواب ندادم..

گفتی قهرم اصلا باهات..

منم گفتم من الان باهات قهرم..

کلی اصرار پشت اصرار،با خواهش و بوسُ بغل میخواستی بدونی چی شده..

گفتی:من ک کار بدی نکردم..به عرفان و مهدی هم ک چیزی نگفتم..و هرکاری ک ممکن بود بکنی تا از دستت ناراحت بشم رو به زبون آوردی اما اصل کاری یادت نبود..

حرفی نزدم..هنوز زودبود..

بهت برخورد،نمیدونم سر چ حسابی دیگه پیگیر نشدی..

وقتی داشتم پای تخته سوال حل‌میکردم تمام حواسم‌پیش تو بود،حتی وقتی که پشت بهت بودم..

من خیلی ریز بینم و تو هرلحظه ای حواسم به چندجا هست..

یا بهتر بگم قدرت تمرکزم بالاست..روی تو تمرکز کرده بودم،میتونستم تک‌تک کاراتو ببینم..

خودمم دست کمی از تو نداشتم..از این وضع راضی نبودم..

درسته‌ توضیح میخواستم ازت ولی اون‌موقع وقتش نبود..

زنگ اول گذشت و چیزی به هم نگفتیم..زنگ دوم شد..

معلم داشت درس میداد..

--- شیوااااا بگو چی شده؟چیکار کردم‌من مگه؟

خب جای تعجب هم داشت..دیشبش کلی باهم حرف زده‌بودیم..

+بعض کردم،نتونستم جلوی اشکم‌رو نگه دارم..یکی چکید :(

هانیه گفت داری گریه‌ میکنی؟ انکار‌کردم..

--- شیوا چی شده؟؟

+ سوگند؟دیروز چندم بود؟

--- دیــرووززز؟! هش..هههههیییییییی

بقیه حرفتو خوردی..ساکت شدی..فهمیدی..

+ من از فاطمه.م انتظار نداشتم اصلا ولی اون اولین نفر به من تبریک گفت..

حرف نمیزدی..منم ساکت شدم..بغض کردم..

هانیه گفت سوگن چی شده؟با تندی جوابشو دادی..از دست خودت ناراحت بودی..

معلم منطق فهمید ما‌یه چیزیمون میشه..

وقتی داشت درس میداد و من نگاهش میکردم فقط..

اون درس میدادو من بغض کرده بودم..

اون‌درس میداد‌و تو چشمام ک اشک جمع شده‌بود نگاه میکرد..

نتونستم تحمل کنم..سرمو گذاشتم رو‌میز..

کلاس داشت دور سرم‌میچرخید..قیاس‌ داشت قورتم میداد..

همه ی این حس ها از چشمام شروع به باریدن کرد..

نگاه معلم روم سنگینی میکرد..صدای انا میومد‌ ک از هانیه پرسید قضیه چیه..

یه دفتر دستت بود که داشتی توش مینوشتی..حدس زدن این که درمورد چیه سخت نبود اصلا..

زنگ سوم بعد از امتحان رفتی بیرون..

حوصله کلاس رو نداشتم..اومدم‌بیرون..زیر درخت پیش نسرین نشسته بودی..

به نسرین گفتم مزاحمتون‌ک نیستم؟

گفت نه بابا بشین..

نشستم..نسرین گفت دیروز تولدت بود..

گفتم اره،تبریک و بوس و اینا..

--- شیواااااا قهری؟ببخشید دیگه من تولد نسرین‌هم از روی story سعیده دیدیم..بابا خب اصن‌ واسه هانیه و انا هم از روی story هدیه دیدم..واسه مامان‌و‌بابامم یادم‌نیست..خب یادم‌نموند..

+ نسرین این یکشنبه میگفت تولدت کیه من بعد از کلی بحث بهش گفتم..چندروز مگه‌گذشته؟

--- گفتی ولی یادم‌نموند..آشتییییی :)

اومدم پیشت نشستم..بغلم کردی..بوسم کردی..بغلت کردم..

خب وقتی بغلت کردم ناراحتیم از بین رفت..

رفتیم تو کلاس و ردیف اول نشستیم..جلوی جلوی جلو..

حرف میزدیم،میخندیدیم در حالی که تو چندسانتی متری معلم بودیم..

دفتر رو از تو کیفت برداشتم..خواستی ازم بگیری ولی محال بود بهت بدم..

معلم تاریخ بیشعور دعوامون‌کرد ولی مگه ما از رو میریم؟حقش بود که جوابشو دادیم با اون قیافه هخامنشیش :/

بعد از کلی شیطونی کلاس تعطیل شد..

وقتی رسیدیم جلوی در مدریه دیدیم ک سه نفر بادکنک به دست پریدن تو بغلم و شعر تولدت مبارک‌ رو میخونن..

شوکه شده بودیم هممون..دخترخاله هام بودن و خالم.. :)

سوپرایز خوبی بود..واقعا عالی بود..تا عمر دارم فراموش نمیکنم..

دیدم ک داری نگاه‌میکنی و میری..دلم گرفت..واسه عوض کردن جو گفتم سوگند این شقایقه هاا :)

موقع خدافظی یکی با بادکنک زدم تو سرت..میتونستم حس کنم ک چه حسی داری..

رفتیم خونه،ناهار خخوردیم..رقصیدیم..کیک خوردیم..عکس گرفتیم..

وقتی دخترخاله هام‌رفتن اومدم اینستا..دیدم story.گذاشتی ..

تبریک گفتی،معذرت خواهی کردی..ناراحت بودی..آرزوهای خوب خوب برام کردی..

کلی حس خوب داشت story ک گذاشتی..من دیگه ناراحت نبودم..

کلی حرف زدیم..از روی فیلمی ک سحر از دم مدرسه و غافلگیریم گرفته بود عکس گرفتم از قیافه های متعجبمون و فرستادم..کلی خندیدیم..

اصن مگه میشه از تو دلخور بود؟

دفترتو خوندم و کلی گریه کردم..اتفاقا همون لحظه زنگ زدی..

از روی صدام فهمیدی یه چیزیم شده :(

بزات تو دفترت با اون خودکار قرمزِ باکلاس نوشتم و درشو بستم..

این اتفاق رو همون لحظه که در دفتر رو بستم فراموش کردم :) و از امروز فقط لحظه های خوبشو نگه میدارم ❤

*--

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 09 Ordibehesht 96 ، 00:02
ShIvA

چندبار باهم چت کردیم..

پی ام دادیم..

صحبت کردیم..

هربار که ازم چیزی خواستی یا کارم داشتی..

اسممُ صدآ زدی..

من هردفعه قلبم میلرزید و تند میزد کِ الآن حرفشو میزنه..

الآن تبریک‌میگه..

ولی تو حتی اشاره ای هم بهش نکردی..

#مرسی :|

----

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 08 Ordibehesht 96 ، 23:28
ShIvA

نمیدونم بزرگ شدنم از کجا شروع شد..

چه سالی..

چه روزی و..

چه دقیقه ای..

فقط یهو دیدم دیگه هیچ 8اردیبهشتی برام جذاب نشد..

8اردیبهشت ب جای اینکه منتظر تبریک تولد باشم دلم نمیخواست کسی بهم تبریک بگه..

به جای خوشحال بودن و خندیدین گریه میکردم..

هیچ ذوق و میلی برای بودنم درکار نبود..

دیگه ارزوی اومدن 8اردیبهشت رو نداشتم و ..

از چندماه قبل براش لحظه شماری نمیکردم..

8اردیبهشت روز چرت و مسخره ای شد..

روزهای دیگه خیلی قشنگ تر و بهتر از این روز شد..

نمیدونم از کی اینجوری شد؟

+منتظرِ تبریکِ کسی اَم کهـ واسم مهمـِ

میگه برآش مهمَم اما هنوز هیچی بهم نگفتهـ .. :(

+++

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 08 Ordibehesht 96 ، 17:21
ShIvA

این روزها پرِ از کار های انجام نشده..👚👜💳📚📖🎊🎂📱💬🎵🎶

کلی کار روی هم ریخته که حتی با برنامه ریزی و انجام دادنشون با سرعت 180 هم تموم نمیشه،از ساختن احوالات خود انسان💃 تا خوندن درس های عقب افتاده📚 من جمله ریاضی ک از وقتی ترم اول تموم شد حتی یک کلمه هم نخوندم ،تست زدن هم ک بماند و ارزیابی آزمون ها برای قلم چی‌ ✔📝هم کار بسییییی دشوار و زمان بری ست..

خیلی وقته خودکار و ماژیک بنفش خریدم💜 که جواب درست ازمون ها رو توکتاب علامت بزنم 📝و نکته ها ی تست ها رو بنویسم ولی هم چنان بی استفاده مانده است..

تمیز کردن اتاق و مرتب کردن لباس ها هم که 👔👕👖...!!مامان هم مونده که از دست من چیکار کنه،من ادم شلخته ای نیستم و هیچوقت نشده بود وسایلم تو اتاق ریخته باشد اما امسال نمیدانم چه شده‌که چنددست لباس سه هفته 📆است‌که روی صندلی مانده و من حوصله ی برداشتن ان و گذاشتن در کمد را ندارم..

فشار پدر برای اینکه عربی را بیشتر از این بیشتری که میخوانم بخوانم و من هم همچنان پوکر فیس ام 😐که مگر درس های روزانه میگذارند؟😠و بیدار ماندن تا 2-3صبح  جواب درس های دیگر را میدهد؟😴مگر درس های عقب مانده جبران شد که من در فکر خواندن بیشتر عربی باشم؟(پدر ادم معلم باشد و معلم ادم هم باشد بســــی مشکل است اما لذت ان هم خیلی خوب است که سر کلاس پدرت بنشینی💙)..

تمام نمیشود این درس ها که میخوانی و معلم ها پشت سر هم امتحان میگیرند 📚📝و ما روزی سه تا امتحان(همه زنگ ها)داریم..اعتراض نمیتوان کرد چون هم چنان روی حرف خود هستند‌و میگویند مگر چه کاری جز درس خواندن دارید؟

خب عزیزان من،ما که نمیتوانیم تمام ساعات روز را درس بخوانیم..مگر این ممکن است؟میتوان همه ی روز را بکوب و با سرعت 200 درس‌خواند؟اصلا ممکن نیست⛔❌..

اگر هم امکان داشت آنوقت چه کسی به اینستا سربزند؟📱چه کسی فبلم ببیند؟چه کسی بنویسد؟و ... چه کسی وقت میکند به حال روحی اش برسد؟😑😊

گفتم فیلم دیدن🎥🎭!میدانید؟فاخره هررزو میپرسید که کدام قسمت ومپایر 👽هستی و من هم چنان پاسخ میدادم قسمت اخرِ فصلِ یک..هم چنان پا فشاری میکرد که بِشکَن این طلسم را‌ و ببین..دلم میخواست و خیلی هم میخواست اما نمیتوانستم..

انقدر‌که فشار روی من بود نمیتوانستم حتی به اینجا بیایم و وقتی که بالاخره این طلسم شکست دیدم که کلییییی وب هستند‌که کلیییی هم پست گذاشتند..📫📪ان وقت بود که عصبانی شدم که فرصت نکردم پستی بگذارم..هرچند‌که کسی نخواند و برایش مهم نباشد اما‌من که دلم خوش بود!!

خیلی وقت است که دفترم را گم کرده ام..درست مثل این منِ گمشده که با آگهی پیدا نمیشود..کتاب هایم روی میز روی یکدیگرند 📚و برای پیدا کردن‌ برگه ای دیوانه میشوی از این شلوغی📰..دفترم را نمیدانم کجا گذاشتم و با گم کردن همدم روزهایم📒 خودم هم گم شده ام..آخرین تاریخی که در ان چیزی نوشتم را یادم نیست..

در این بازارِ شام،کسی اصرار برای جواب دادن به زنگ ها و پیامک هایش💬 را دارد ولی من حتی وقتی برای نوشتن یک‌کلمه را ندارم‌حتی..

دعا هایم تمامی ندارند و من حس میکنم ک هیچکدام هم به مقصد نمیرسند🚗🚁..پس محتاجم به دعایتان..برای اینکه کارهایم سروسامان بگیرند‌‌‌ و به من لبخند بزند این روزها😆

*--

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 31 Farvardin 96 ، 16:42
ShIvA

صب با کلی انرژی از خواب بیدار میشی و آماده میشی بری مدرسه..

تو راه کلی آشنا میبینی..

پرنده هارو میبینی که صداشون همه جارو پر کرده..

از کنار ساحل رد میشی میری مدرسه..

با کلی ذوق به همه دونه دونه سلام میکنی تا برسی به کلاس..

میری تو کلاس دونه دونه رو میبینی و بغل میکنی..

معصومهههه :)))))

معصومه اومده مد اونم بعد یک ماه با بینیِ عملی :))

کلی بوسش میکنی و بغل میکنی و کلی رفع دلتنگی..

شروع میکنین ازخاطرات تعریف کردن و خندیدن و یه دل سیر همدیگر رو دیدن..

معلما میان دونه دونه درس میدن..

حرص میخوری..میخندونی و میخندی..میخوابی..حوصله ت سر میره..شیطونی میکنی..با گوشی بازی میکنی..صدا در میاری و تمام این کاهارو سر کلاس انجام میدی..

زنگ خونه میخوره..

با بچه ها راه میوفتی که بری خونه..

از جلوی کلانتری رد میشی و سربه سر سربازها میذاری..

میری خونه و ناهار میخوری..

بعد از ناهار vampire میبینی و کلی ذوق میکنی و قربان صدقه شخصیت ها میری..

بعد از سه ساعت فیلم دیدن میری درس بخونی..

بکوب درس میخونی..

استراحت میکنی..

اتاق رو تمیز میکنی..

میری حموم..

بعد از حموم کلی ارایش میکنی و موهاتودرست میکنی..

کلی عکس میگیری دوباره کلی شو پاک میکنی و خوشگل ترینو میذاری عکسِ صفحه ی نمایشت..

دوباره فیلم میبینی بعدش هم با کلی حس خوب میخوابی :))))))

*--

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ 29 Farvardin 96 ، 15:13
ShIvA

هنوز هم برام یه سوپرایز بزرگه که

صبح تولدم پاشم و ببینم برف❄ اومده

و هیچ جایی هم هیچ اثری از رد پای کسی نباشه روش

*من زاده بهارم 🌹🌳و دختر دومش(اردیبهشت)

*برف میباره..فردا مدرسه پررررررر

امتحاننن عربیییی و منطق و پرسش تاریخ پررررر

**زنگ اول از اولین روز هفته،درس ... عربی،با پدر کلاس دارم 😁

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ 29 Bahman 95 ، 21:33
ShIvA

امتحآن عربی دآشته بآشی

معلمتم پدرت بآشه

سوآلآهم در حد چیییی سخت بآشه

عمق فآجعه رو بآ رسم شکل توضیح دهید👇

💩👊👽

😶🔫

--

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 21 Dey 95 ، 16:32
ShIvA

به قولِ سحر:

+ 3امتحآن موندع تآ شروع زندگی :)❤

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 18 Dey 95 ، 23:59
ShIvA

امروز صب که بآ دوستآم دآشتیم میرفتیم مدرسه

جلوتر از همشون رآه میرفتم..

سر کوچه یه پیرمرد نآرنجی پوش رو دیدم..

فقط دلم خوآست یه لبخند رو لبش بیآد..

هرچند نصه و نیمه..

تو اون هوآی سرد..

لبخند بزرگی زدم:سلآم بآبآ..خسته نبآشی :)

دوستآم هم پشت سرِ من شروع به سلآم دآدن کردن..

پیرِمرد نآرنجی پوش لبخند قشنگی زد که برآم یه دنیآ می ارزید:مرسی بآبآجون :))

قیآفه مهربونی دآشت..

وآسه یه لقمه نونِ حلآل زحمت میکشید..

تو اون هوآی سرد..

چه رآحت مآهآ آشغآلآمونو تو خیآبونآ وِل میکنیم :(

--

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ 17 Aban 95 ، 22:02
ShIvA

چشمآمو میبندم..

میخوام هرچی غصه س بمیره..

چه سخته..

آدم چشم به تآریکی بدوزه..

دیگه طآقت ندآرم..

دلم میخوآد یه جآیی اونور دنیآ دلمو جآ بزنم..

آخه عآدت ندآرم..

یه آدم چقدر طآقت غصه دآرع..

چجوری میشه خنده رو لبآم پآ بذآره..

دوبآره..

دوبآره..

به جآیی رسیدم که بآ هیچکی حرفی ندآرم..

*--

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ 02 Mehr 95 ، 15:36
ShIvA

مآشینی مدل بآلـآ بآ سرعت زیآدی از کنآر مآشینمون رد شد..

بآبآم گفت:جونم سرعت..

خوآهرم گفت:عجب مآشینی..

مآمآنم گفت:خوش ب حآلشون..

اما من..

یکم دلم خواست مثل اون موقع هآیی که نمیدونم،شآید حس متفاوت بودن بهم دست میده فکرکنم..

متفاوت تر از بقیه..

یآدمه قبلا میگفتم خوش ب حآل اونی که نویسنده س،چه ذهن خلاقی دآره و..

امآ وقتی خودم تو اوجِ دردآم یه قلم و کآغذ بردآشتم و شروع کردم به نوشتن تآزه فهمیدم بآید درد بکشی،غصه بخوری،تموم اتفآقآرو درک کنی و مزه همه چیز رو بچشی تآ بتونی بنویسی..

از ته دل بنویسی تآ به تموم دلت بنشینه..

یآدمه یه زمآنی میگفتم از نویسنده هآ میترسم..

آدم هآی خطرنآکی هستند..

میتوآنند فرق نگآه معمولی و نگآه هآی دیگر را بفهمند..

آن هآ هر نگآهت را میتوآنند هزآرآن تعبیر کنند..

آن هآ از هر رفتآر سآده ات شعری بلند می سرآیند..

من از نویسنده هآ میترسیدم..

آن هآ میتوآنند در خیآلشآن تو رآ در آغوش بِکِشَند و یآ بآ بی مَحَلی ات تو رآ در خیآلشآن بُکُشَند و تآ سآلهآی سآل برآیت عزآداری کنند..

آن هآیی که قلمشآن ذهنشآن است و از دود کردن سیگآر هم،وَهم معآشقه بَرِشآن میدآرد..

میترسیدم چون..

آن هآ جنس همه خآطرآت رآ میدآنند..

بلندند دنیآیشآن رآ بآ یک قهقهه رنگی کنند و بآ یک اشک سیآه..

آه..

حآلآ خودم یک نویسنده کوچک شده ام..

حرفه ای نیستم هآ..نَ

مرآ بآ همآپوراصفهآنی و مریم ریآحی و .. نمیتوآن مقآیسه کرد..

امروز..

این لحظه..

همین حالا..

دلم خوآست سرعت ماشینِ مشکیِ مدل بآلآیی که حآلآ کیلومترهآ بآ من فآصله دآرد و ندیدم سرنشین یآ سرنشینآنش چه کسآنی بودند رآ جوری دیگر،از نگآهی دیگر تعبیر کنم..

دل است دیگر..

یکهو هوس میکند..

پسر بود؟

تنهآ بود؟

شآید از درد عذآب وجدآن،بی کسی،تنهآیی،بغض،یآ عشق که به نظرم بوجود آورنده تمآم این حس هآست میرَنجید..

جآیی خوآنده بودم مرد برآی هضم دردآش گریه نمیکند بلکه حرصشو سَرِ مآشینش خآلی میکند و عقربه هآی کیلومتر شمآر اتومبیلش خط های قرمز رآ رد میکند..

شآید پسرک دآشت حرصش رآ خآلی میکرد..

دختری پیشش بود؟

من ک ندیدم بود یآ نَ..

گمآن میکنم بود هآ..

شآید از دست دخترک گله دآشت..

شآید از دست زمآنه..

شآید از دستِ ..

شآید مثل این رمآن هآ از مهمآنی برمیگشتند که در آن دخترآن زیآدی پسرک رآ دوره کرده بودند..

شآید زیبآیی دخترک توجه پسرآن رآ براَنگیخته بود..

پسر است دیگر..

حسود شده بود..

نگرآن شده بود دخترک رآ از دست بدهد..

عآصی شده بود که عشقش مورد توجه است..

شآید عصبآنیتش بخآطر غَذ بآزی دخترک بود..

آه..

گمآن کنم ازدوآج آن هآ از سر اجبآر..شرط بندی..کل کل یا هرچیز دیگری بود که در آن یآ هر دو طرف عآشق هم بودند و به هم نمیگفتند یآ یک نفر عاشق دیگری و دیگری از او نفرت داشت،منزجر بود..

آه..

+ کِلآرآبآد_عَبآس آبآد

---

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ 10 Mordad 95 ، 18:24
ShIvA