Sweet Lies

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

Sweet Lies

چِشم هآ سآکِت اَند..اَمآ اَگَر دَرکِشآن کُنی...دُنیآرآ بِ آتَش میکِشَند :(

Sweet Lies

من اگه سیندرلا هم بودم..
وقتی کفشمُ جا میذاشتم..
شاهزاده میگفت به من چه..میخواست جا نذاره :)
#نیمچه نویسنده :)

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
30
Tir 95

wـیلآp

به 9بـp خـ9ش ا9مَـدید

تبآدُل ---> ا9کی اَp

نَظَر ---> بزآر لطفا

نظر خصوصی---> نذااااااررر

پَروفآیل --> سَر بِزَن

اینجا  99℅ دلنوشته های خودم ثبت میشه🙌

🚫کپی ممنوع❌

اWـتآرت ---> 95/04/30

دیگه برید خـ9ش بآشید

فِلَن :)

۶ نظر 30 Tir 95 ، 17:42
ShIvA
20
Aban 96

لطفا مطالب مرداد مآه رو بخونید..

به روز رسانی کردم و مطلب هم اضافه شد..

ممنون :)

۰ نظر 20 Aban 96 ، 20:30
ShIvA
19
Mehr 96

فکرکنید تو روز چهارشنبه 2ساعت اول دینی

2ساعت وسط ریای

و 2ساعت آخر زیست با معلم دینی :/

شانس آوردیم معلم دینی مون کلا از تمام معلم دینی های جهان جداست..

یعنی اینکه مثل اونا نیست..

اصلا بهش نمیخوره معلم دینـــــــــــی باشه

گفته بودم جلسه اول بهش گفتم چرا معلم دینی شدی؟

_یعنی چی؟چطور مگه؟

+اصلا بهتون نمیخوره..مثلا باید معلم زبان یا روانشناسی میشدید :)))))))))

_ :))))))

اومدم بگم خدایی خیلـــــــــــــــــــی باهامون راه میاد..

کلاس ما تو مدرسه قشنگ شناخته شده ست..

از همه ی کلاس ها شیطون تر و شلوغ تر و جمعیتِ شَم بیشترِ :))

امروز معاونمون اومد مآ چندنفر زلزله ای کِ بغل هم میشینیم رو متفرق کرد مثلا ولی باز هم صدامون میرسه به هم و کلاس رو دستمون میگیریم :)))))

خانوم عین اومد کلاس تعجب کرد جاهامون عوض شده..

البته اینُ بگم کِ جاهامون اسما عوض شده ولی باز به اندازه ی یه صندلی باهم فاصله داریم :)

شروع کرده بود به پرسش اول از ماها پرسید و هرچی گفتیم خانوم نخوندیم اصلا انگار نه انگار..

ولی 2تا سوال آسون پرسید و اومدیم نشستیم..

بعد هم  ک داشت درس میداد ماشیطونی میکردیم و اون بیچاره هم از کارای ما خندش میگرفت و نمیدونست  چیکار کنه :)))))

سِنِش بهمون نزدیکه و شیطونِ..

ترکیبش بآ ما چی میشه دیگهههههههههههه :)))))))))

ولی خداشاهده با این ک معلممونه ولی مثل دوست میمونه و سخت نمیگیره بهمون و پآ بِ پآ مون میاد :)

میگه به بابات میگما خیلی شیطونی میکنی سر کلاس

ماجده:منم میبینمش قبل شما میگم

+من خودم زودتر میبینمش تعریف میکنم میخندیم :)))))))))))

---

۱ نظر 19 Mehr 96 ، 14:57
ShIvA
16
Mehr 96

اِ یییییییییییییییییییییییییی خدآآآآآآآآآآآآآآآآ

یعنی من هرچی ازین مدرسه و مدیرش بگم کم گفتم..

آخـــــــــــــهـ تآریخ و جغرافیا و ادبیات تو یِ رووووووووووووووووووز؟ فریاد

تـــــــــــــــــــآ ساعت 2؟متعجب

کـــــــــــــــــی میره این همه راهُ؟

معلما میان میگن شمآ سالِ سرنوشت سازِتونِ ازون ور هرکدوم تکلیف میدن یه عالمه..

خب بابا جان من تست هم باید بزنم یا نــــــــــــــــــــــــــــــه؟فریاد

خسته ام..

کوفته ام..

لِهَم..

ناهارم نخوردم..

اول اومدم اینجا :)

عَصَبآنیَمفریاد

--

+ خیلی وقته باشگاه نرفتم..انگار ی چیزی کمِ

همش درس :(

۱ نظر 16 Mehr 96 ، 16:21
ShIvA
07
Mehr 96

خودم اینجا دلم پشت سر قافله

دارم میبینمت با این همه فاصله

به ناله شد زمینو آسمون ولوله

ناله ی زهرا مرو مادر

واویلا حرم آواره شده

واویلا حرم آواره شده

تو دله کاروان چه شوری برپا شده

ببین زینب چقدر شبیه زهرا شده

علمدار حرم شبیه مولا شده

شبیه حیدر توی خیبر

--

+ بارون میادُ صدایِ طبل از تو خیابون

دلی کِ توش غوغا برپاست و چشآیِ گریون

خدآ هم دلش گرفته س

۱ نظر 07 Mehr 96 ، 20:28
ShIvA
03
Mehr 96

مامان:چتر بِبَریــــــــــــا بارونه

+ مآآآآآآاامآآآآآآآآآآآآآآن :/

م: نَبَری کشتمت

رفتم دنبال ماجده و با فرناز رفتیم مدرسه..

دلم خیلی براش تنگ شده بود..

زنگ اول که ورزش داشتیم و معلمـِش عوض شده بود..معلم پارسالمون واقعا عالی بود..

مخصوصا چشمای دریاییش..

زنگ تفریح هم ک از خاطرات مشهدی ک سال پیش با بچه ها رفتیم تعریف کردیم و کلیییی خندیدیم..

5روز بودیم ولی انگار یه ماه اونجا بودیم از بس ک بیرون میرفتیم..

خیلیییییی خوب بود..

زنگ دوم هم ک شعبآن بِلـَک (یه نَمـه سیاهِ فقط) برای علوم و فنون اومده بود..

وقت استراحت داده بود و ما هم داشتیم حرف میزدیم و میخندیدیم

یکی از بچه های باحال سال بالا ک کنکورِش 1100 انسانی آورده بود

اومد تو کلاس و کآرَم داشت(کتاب بابام دستش بود آورده بود)..

معلم تاریخ هم ک جدید اومده و خیلی جدیه تو کلاس بود..

_ دخترِ آقای ق کیه؟

+منم :)

_نمره تاریخت بیستِ

همه بچه ها صداشون درومده بود..

واااااااااییییییییییییییی صحنه ی خیلی خنده داری بود..

_چرااااااااا؟

معلم تاریخ: چرا نداره ک چون دختره فلانیه

یعنی قیافه ی بچه ها عالــــــــــــــــــــی بودخنده

ش.ز: اصن این همه نمره هاش بیستِ نیاز به اعتراض نیست کِ

خلاصه موقع برگشت هم ک بارون بودُ ماهم کلی کرم ریختیم تا برسیم خونه :)

--

آقـــــــــــآ گفتم معلم تاریخ

پارسال یادتونه ک درمورد معلم تاریخم پست گذاشته بودم؟

توضیح داده بودم ک چ آدمیــِهفریاد

امسال یه معلم اومده خوش اخلـــــــــــآق

مهربــــــــــــــــــون

بآحـــــــــآل

سخت گیـــــــــــر

یعنی بگم مو رو از ماست میکشه بیرون..

البته سر تقلب ها

هرجلسه هم پرسش یا امتحان

آخه هر جلســـــــــــــــه؟

این از همون اول ک اومد تو کلاس شروع کرد گربه رو دَمِ حجله کشتن..

ولی از یه اخلاقش خوشم اومد ک گفت نُکآت کنکوری رو با ماژیک حتما باید علامت بزنید

واااااااااییییییییییییییییی گفت : غیبت فقط یه بار موجه پذیرفته میشه و این درس نتونستم بخونم هم همینطور اما با دلیل مهم

مثلا نگید ک عروسی پسرداییم بود رفتم وسط رقصیدم نتونستم درس بخونم

+اخـــــــــــهـ لَنَتی عروسی پسردایی مووعِ مهمی نیست؟بشینم تاریخ بخونم؟کلاس راه نمیدی؟متعجب

خیلیییییییییییییی نامردیِ اعصابم خورد شد فِلَن :/

۰ نظر 03 Mehr 96 ، 16:15
ShIvA
01
Mehr 96

محرم کِ میشه..

منُ فرنآز هرشب میریم تو خیابون..

گاهی اوقات سمآ هم میاد..

امسال هم مثل سال هآی دیگَـس

امشب منُ فرنآز و سمآییم

از ساعت 9 تا 12 شب

کلِ سآل منتظر این 10 روز محرم میمونیم :)

--

۰ نظر 01 Mehr 96 ، 19:13
ShIvA
27
Shahrivar 96

سآدآت: فردا تولدمه هاااااااافریاد

+ بذا فردا بشه اگه تبریک نگفتم بزن منو

دوشنبه صب:

+ زینب میرم بادکنک بخرم

_ چرا؟

+ تولد ساداته..وایسا اینجا..

_ کادو؟

+ یه شمعِ بود خیلی دوست داشت اونُ میگیرم..

_ منم کلاه میگیرم

راه افتادیم و فرزان و دختر خالش و فاطی هم دیدیم..

بادکنا رو باد کردیم و همزمان با مآ بچه های دیگه کلاس هم رسیدن..

به کوثر زنگ زدم و گفتم حواست به سادات باشه مآ داریم میآیم..

فاطی از تک تک لحظه هامون فیلم و عکس میگرفت و زودتر رفت تو کلاس..

کوثر اومد بیرون و آهنگ گذاشت..

من ، کوثر،زینب،فرزان،دوستش،عهدیه،دوستش به ترتیب رفتیم تو کلاس..

سادات شوکه شده بود..

همدیگَرو بغل کردیم و ابراز احساسات..

رقصیدیمُ و کلییییییی شیطونی کردیم..

سادات کیک آورده بود خودش..

شمع گذاشتیم روش..

آرزو کردُ و فوت کرد..

کیک خوردیم تا اینکه بهمون گفتن بریم تو کلاس..

معلم درس میداد و ما هم هِی سوال میکردیم ولی از یه طرف دیگه جلو کولر یــــــــــــــــخ زدیم :/

موقع برگشت رفتیم پیتزا خوردیمُ کلی عکس گرفتیم..تازه پیتزا اضافه هم گرفتیم تا بعدا بخوریم :)

---   ---  ---   ---

۰ نظر 27 Shahrivar 96 ، 23:00
ShIvA
23
Shahrivar 96

امروز برای اولین بار رفتم نونوایی

توی صف وامیستی و منتظر این که نآن هایی که میخوای رو تحویل بگیری..

مردها و زن ها و بچه هایی کوچک تر از من ..

گرمآی تنور تو این هوآی گرم چیز مسخره ایِ و طاقت فرسا

وآسم شیرین بود :)

--

۳ نظر 23 Shahrivar 96 ، 22:26
ShIvA
22
Shahrivar 96

خآنومِ کهن زنگ زده :کلاس امروز کنسلِ

+ چراااااا؟

+بچه ها کلاس تعطیله..برنامه بریزید بریم یه وری..

سادات:دارم میرم بیرون میای؟بعدازظهر نمیام

کوثر:ساعت چند؟

+یعنی عاشقتم کوثر که همیشه هستی :)

زینب:بهم خبر بدین

فرزانه:منو دخترخالم داریم میریم دریا میاین؟

+ ساعت 5تا 7 دارم سعیده رو میبرم پارک..هستین؟

ف:دوووووووورهههههههههه

+ باشهههههه بریم دریااااااا

بابام خواب بود..مامان و سعیده هم خونه نبودن..

خیلی سوسکی و یواش یواش آماده شدم..

زینبم که تا یه قدم برمیداشتم زنگ میزد :کجااااااایی؟

15دقیقه منتظر من بودن..

وقتی رسیدم پیششون از نگاه هاشون میخوندم که میخواستن منو بُکُشَن..

یکی از دوستای قدیمیمُ هم دیدم ..

روی یکی از تختهآ نشستیمُ و کلیییییی خرت ُ پرت خوردیم..

بعد یه ساعت و اینا نشستن زینب پیشنهاد داد بریم فالوده بخوریم

قرااااااااارررررررر بود فالوده بخوریم

امــــــــــــــا

یهو پیشنهادِ یخ در بهشتِ ذغال اخته دادم..

اونا ک سفارش دادن نظرم عوض شد گفتم فالوده میخوام

یعنییییییییییییی جووووووووری نگام کردن که معلوم بود به خونِ من تشنه اَن :))))))))

خوردیمُ و حرف زدیمُ راه افتادیم سمتِ خونه..

فرزان و دخترخالَش اَزَمون جدا شدن..

کوثرُ زینب رو فرستادم برن خونه هاشون..

خودمم اومدم خونه..

*جای ساداتـَم♥ خالی بود..

--

۱ نظر 22 Shahrivar 96 ، 20:48
ShIvA
19
Shahrivar 96

امروز اولین جلسه ی کلاس رقص بود..

راسش خآرجیـــــش خیلی سخت بود و

نمیتونستیم پآیین و بالاتنه رو هماهنگ تکون بدیم

عربیش خیلی شیرین بود و واقعا عالی میرقصیدیم

* مخصوصا حرکات موهآمون :)

ایرانیش رو بیشتر حرکت هاشُ بلد بودم

و در کل عآلی بود :)

--

۰ نظر 19 Shahrivar 96 ، 15:27
ShIvA
19
Shahrivar 96

روزی ک خوش است از صبحَش پیدآست

زنگ بزنن بگن امروز عقدِشِ

بغ گوله بشه تو گلوت و جا خوش کنه..

بهترین لباس ها و وسایلتو مع میکنی و میری خونشون..

خونه رو تزئین میکنی و آماده میشی برای ورودشون..

حس میکنی یه چیزیو گم کردی..

میپرسن خوبی؟

جواب میدی آره اما دلت آشوبه..

یه لبخند مینشونی رو لبت و بقیه رو گاه میکنی که با شادی دارَن میرقصن..

وآرد میشه..

تعجب میکنه ازین که اینجا دیدتت..

تمام خاطراتتون میاد جلوی چشمات..

چ زود بزرگ شدین..

چ زود بزرگ شد..

امروز عقدشه..

و تو این حقیقت رو زمانی باور میکنی که اون رو توی لباس عروس میبینی..

می بینی که با اون آرایش ساده چقدر قشنگ شده..

خوآهرت..کسی که خونه نَ اما احساسی مثل خواهرتِ رو میبینی و براش خوشحالی..

می بینی و باور میکنی و خوشحالی..

به کسی که باید یک عمر ازش نگه داری کنه نگاه میکنی و میگی : ارزش خواهر من رو داره؟

خوشحالِش میکنه همیشه؟

بلده از ی تیکه الماس مواظبت کنه؟

میگه از خودم بیشتر حواسم بهش هست..قول میدم قدرشو بدونم..

خیالت راحت میشه چرا کِ میشه بهش اعتماد کرد..

صداقت از توی تک تک حرفهاش معلومه..

می بینی و اعتماد میکنی..

تو به عنوان یه خواهر تا اخر مجلس هَوای همه رو داری و سعی داری همه چیز به بهترین شکل باشه..

و شب با فکر کردن به خاطراتتون سر روی بالش میذاری..

خیالت ازین راحتِ که خواهرت، دوست بچگی هات و رفیقِ الانت خوشحال ترینِ :)

--

۰ نظر 19 Shahrivar 96 ، 05:02
ShIvA
13
Shahrivar 96

اولین روزیه که مانتوی جدیدمو پوشیدم و

این لذت وقتی بیشتر میشه که اونُ خودم درست کردم..

آقای صفری بعد از یک جلسه غیبت اومد و دستش هم کیک و آبمیوه بود..

گفت سوالی از جلسه ی پیش ندارید؟

+ این خوراکی ها واسه چیه؟

_واسه شما..

+ به چ مناسبت؟

_سهمیه دادن منم گفتم بیارم اینجا

سادات همون موقع رسید..

درِ گوشی داشتیم پچ پچ میکردیم که مچمون رو گرفتن..

از قیه ی اس ام اس دیروز تعریف کردم

و این که امروز میگفت:دیشب من جسارت کردم به بعضیا پیام دادم معذرت میخوام و اینا

در حدی که میخواستم بگم بابـــــــــآ جان من که چیزی نگفتم..بعدشم خب گفتی فردا کلاسِ دیگه..

ما ک منظور نگرفتیم و حرفی نزدیم..بســـــــــــــــــــــــهفریاد

+درس داد و سوالامونُ جواب داد..

کلاس ک تموم شد رفتیم دریا البته به اصرار کوثر..

هوس چیپس کردیم و خریدیم..

دلمون میخواست قایق سوار شیم اما نمیشد..

به فکر این افتادیم ک ما امسال چرا شنا نرفتیم؟

---

۰ نظر 13 Shahrivar 96 ، 20:54
ShIvA
12
Shahrivar 96

سادات و کوثر خونمون بودن امروز..

زینب هم ک بماند وقتی فهمید میخواست بترکونه منو..

بعد از کلی دور زدن و گشتن تو بازار و کوچه و خیابون رفتن خونه هاشون..

اومدم خونه دیدم ساعت 10شب

smsاومده : باسلام..کلاس فردا ساعت 10صبح برگزار میشود

زنگ زدم به سادات خبر بدم :خودشه یعنیییییییی؟

_هست دیگه حتما شمارشو بده حالا

+ عمرااااااااا اگه میخواست داشته باشی اس میداد بهت دیگه

_مرض شماره رو بده

+نمیدم عشقم شب بخیر

قطع کردم :)))))

کتابشو ازش گرفته بودمُ چون شماره توش بود به سادات نمیدادم..

بعد ازین کِ قطع کردم تو کتاب نگاه کردم دیدم اره دقیقا همین شمآرَست

۰ نظر 12 Shahrivar 96 ، 21:34
ShIvA
07
Shahrivar 96

وقتی گفت نمیام کلاسُ ما پَکَر شدیم..

گفتیم کجا؟

_میرم ماموریت..جنوب..اگه بیام میشه دوجلسه ی دیگه..

+ یعنی چی اگه بیاید؟میرید شهید بشید؟

همه کلاس زدن زیر خنده اما نمیدونستن من واقعا متوجه نشده بودم..

خیلی جدی گفت:نه من لیاقتش رو ندارم اگه دوباره به جای دیگه اعزام نشم

+ایشالله نمیشد

نگام کرد

+ما دوست داریم بیایم کلاس خُب

و ما دعا میکردیم اتفاقی نیوفته :)

---

۰ نظر 07 Shahrivar 96 ، 14:47
ShIvA
31
Mordad 96

چ حسِ خوبیه وقتی زنگ میزنن میگن خآله رفته تو اتآقِ عمل..

بعدِ چند سآعت تو اتاقِ عمل موندن، دوباره زنگ میزنن میگن نی نی بدنیآ اومد..

حسی کِ اون لحظه دآری بآ هیچ چیزی قآبلِ مقآیسه نیست..

این کِ یهـ نخود تبدیل شده بِ یهـ بچه خیلی شآدی دآرع..

پر از حسِ خوبهـ..

این کِ معزه ی خدآ دوبآره بِهِت یآدآوری میشه..

اینکه یه نی نی دیگه هم به جمع نی نی هآی خانوآده اضآفه شده..

اینکه چند وقت دیگه دندونآش درمیآد..

خنده هآش دل آدمُ میبَره..

خوآبیدَنِش آرآمِش بخشِ..

نمیدونم چی بگم ک بتونه حآلَمُ توصیف کُنهـ..

ایشالله زندگیتون پر بآشهـ از لحظه هآی خوب بآ حس هآی خوب..

--    --

--       --

۱ نظر 31 Mordad 96 ، 15:21
ShIvA
28
Mordad 96

چهارشنبه صبح:

رفتم خونه زینبینا دنبالش خواهرش میگه خوابیده :/

خودتون دیگه قیافه ی منو تصور کنید

--

بیدارش نکن من خودم میرم..

خلاصه رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم دیگه..

سادت اومده بود و آقای صفری..

کنترل کولر رو از مدیر مدرسه گرفتیم و رفتیم بالا..

سه تا از بچه ها هم اومده بودن..

خواهر آقای ص هم اومده بود..

گرفتن فشار خون و نبض و تنفس مصنوعی رو بهمون یاد داد..

بعد از گرفتن فشارخون دیگه گوشی پزشکی رو از خودم دور نکردم..

موقع درس دادن و توضیح دادن مَباحِثِ تئوری چشمِش افتاد بهم:

_ خیلی خوشت میاد نَ ؟ :)

+ از جلسه بعد بنفشِشُ بیارین دیگه..این بد رنگِ

_ بد رنگِ تو گردَنِتِ؟

+ بآکِلآسِ :)

بآ شوخی و خنده و کلیییییی چیزای خوب خوب یاد گرفتن کلاس تموم شد..

اومدیم پایین دیدیم دَرِ دآخلیِ مدرسه بَستَس :l

حالِ ما اون لحظه قآبلِ توصیف نبود..

مرجان:من گرسنمه چیکار کنیمممم؟

+ زنگ بزنیم نآهآر بیآرَن؟

آقای ص:الو آقای یوسفی؟در رو بستن میتونین بیاین در رو باز کنین؟

+از کجا میاد؟

_مدرسه بغلی

بعد از منتظر موندن اومدن و در رو برآمون بآز کردن..

اومدیم خونه..

بعداز ظهر هم رفتیم کلاس خیاطی..

با کوثر و سادات و مآمآنم پارچه هم خریدیم که مآنتو درست کنیم..

کلیییییییی پارچه های خوشگل خوشگل و رنگآی خوشگل و طرح های خوشگل تر..

پآرچه ی من طرحی ندارع و زرشکی سادَس..مُدِلِشَم میذآرم البته وقتی کآمل دوختم :)

+اونقدر سَرَمُ گرم کنم که فکرکردن بِ چیزهآی عذآب آور برآم توش گُم بِشه..

مثلا آشپزی کنم..   اتاقمو بریزم و دوباره بچینم..    کلاس برم (خیاطی_آرآیشگری و بآفت مو_کمک هآی اولیه)..   

از عکس خودم پرینت بگیرمُ رنگِ ویترآی بگیرمُ و قلم مو هآرو تمیز کنمُ (نقآشی روی شیشه) بآ عکس خودم بکشم..

مُرورِ نقآشی کنمُ و مداد رنگی هآمُ بِتَرآشم و بچینَمِشون..   وسایل ژله ی آلوئه ورا بخرمُ و بذآرم تو یخچآل :)

--

من حِس میکنم اگه عکسی تویِ پستـــهآم نبآشِ

وِبَم بی روحِ :)

و من عآشقِ آپلود کردنی عکسَـــم :)♥

۱ نظر 28 Mordad 96 ، 15:28
ShIvA
23
Mordad 96

دوشنبه صبح :

زینب:میری کلاس امروز؟

+آره میای؟

_ ساعت 9:30 بیا دنبالم..

رسیدیم و شقایق اومد پیشمون..از خانومِ کهن پرسیدیم کلاس ها کجا برگزار میشه؟

_طبقه ی سوم..

رفتیم طبقه ی سوم..

یکی از کلاس ها فقط پر بود..

در زدیم و آقای محمدی (کسی که برای هلال احمر پیشش ثبت نام کردیم)تو کلاس بود..

_شما بچه های کلاس مَنید؟

+بله به ما گفتن بیایم این کلاس..

_ساعت میدونید چنده؟

+ گفتن ساعت 10 بیاین دیگه..

_کلاس ساعت 9 شروع میشه..

+ببخشید دیگه تکرار نمیشه

نشستیم و به صحبت هاش گوش دادیم..

پسرا هر 1 دقیقه برمیگشتن پشت و نگاه میکردن..

اقای محمدی درباره ی شریان و جریان خون و نبض داشت صحبت میکرد..

در ُ زدن و خانومِ کهن بود: بچه های من اینجان؟

منو زینب و شقایق به هم نگاه کردیم:ما رو میگه؟

ز: اینجا مگه کلاسمون نیست؟

ش: خودش گفت طبقه ی سوم

بلند شدیم و رفتیم بیرون..

خ.ک: اونجا چیکار میکردین؟

همه خندمون گرفته بود..واییی یعنی اشتباهی نشسته بودیم؟؟؟

+عععععع شما گفتین بریم اینجا دیگه کلاس دیگه ای نبود..

_اونجا فوریت های پزشکی بود نه کمک های اولیه..

ش:عععع پس چندتا از بچه ها هم اونجان کِ

خ.ک:برو بگو بیان..

+ 8نفر با اعتماد به نفس کامل اون داخل نشسته بودن؟خب مگه ندیدن ما اومدیم بیرون؟ :)))))))

خلاصه با آقای صفری(از عضو های هلال احمر و اورژانس) آشنا شدیم و شروع کرد درمورد کمک های اولیه صحبت کردن..

وسط های کلاس سادات هم اومد..

بعد از 2ساعت کلاس و تحویل گرفتن جزوه ها اومدیم بیرون..

منو زینب و سادات به سمت خونه حرکت کردیم ..

رفتیم بازار و زینب کلاه خرید ..

مامان و خاله زینب رو دیدیم..

خواستیم بریم فالوده بخوریم  که فاطمه سادات گفت من دیرم شده برم خونه..

منو زینب رفتیم ولی رشته ها اماده نبود :((((((

مجبور شدیم طالبی بستنی بخوریم..

بعد از یخ کردن زیر کولر و خوردن طالبی بستنی سرددد شدیم و اومدیم بیرون..

هرکدوم سمت خونه هامون حرکت کردیم و بآآآآآآآآی بآآآآآآآآآآیییی :))

---

دوشنبه بعد از ظهر:

ساعت 4:30 رفتم آموزشگآه آرایشگری برای بافت مو..

معلم اومد و سه تا مدل شینیون و بافت مو یاد داشد که مث همیشه منم مدل بودم..

کوثر اومد..

ملینا رو دیدم..

مبینا که مثل همیشه بود..

سادات آخرین نفر بود..

مثل همیشه با شوخی و خنده کلاس گذشت که خآنوم ع گفت هفته بعد دوشنبه آخرین جلسه ست..

ما هم همه پکر شدیم و کلی باهاش حرف زدیم و بروز دلتنگی و اینا..

اومدیم بیرون بالاخره و این مغازه و اون مغازه رفتیم چرخیدیم تا برسیم خونههههههه

الانم که اینجآم..

اینو نداجون (کسی ک پیشش کلاس خیاطی میریم) رو موهام تمرین کرد کلیک

آخه یکی نیست بگه خبر بده میخوای عکس بگیری دیگع :( رفع خستگی میکردم اینجا (دستامو کشیدم جلو)

۲ نظر 23 Mordad 96 ، 18:37
ShIvA
12
Mordad 96

خسته شدم..

خیلی وقته که تظاهر میکنم..

بازیگر خوبی شدم..

از بس خندیدم وقتی ناراحتم کسی جدی نمیگیره :/

میری بخوابی اما تازه اتفاق های روز میان جلوی چشمت و همینجور اتفاق های کل روزای دیگه و تا صب بیدار میمونی

مادر که شدم به جای چک کردن گوشی و کیف و لباس بچه م ، شبا بالشتش رو چک میکنم که خیس نباشه

درد من رو فقط اون بالشتی میفهمه که تا صُب خیس میشه

l

۱ نظر 12 Mordad 96 ، 23:48
ShIvA
07
Mordad 96

خسته و کوفته میخوایم از کلاس بریم خونه

که کوثر میگه:بریم چرخ چرخ؟

+کجا؟

_ چرخ بخوریم تو بازار

+چی داره اخه؟

_بیــآ غر نزن

:/

از همون اول شروع کردیم به نگاه کردن وسایل از پشت ویترین

و نظر دادن درموردش..

من بودم و کوثر و فاطمه :)

دونه دونه مغازه و پاساژ هارو گشتیم

چه مغازه هایی ک فروشنده هاشو کلافه کردیم و اخر هم هیچی نخریدیم

چه وسایلی که کلی درموردشون نظر کارشناسانه دادیم

چه خنده هایی که ریز ریز شروع شدن و رسیدن به قهقهه..

سادات وسط خریدکردن ازمون جدا شد و ما تصمیم گرفتیم جدی خرید کنیم..

ازون جایی ک ما کلا نمیتونیم جدی باشیم بازم مسخره بازی هامون شروع شد..

بعد از کلی چرخ چرخ خوردن(به قول کوثر) دیگه تمیم گرفتیم بریم خونه..

۰ نظر 07 Mordad 96 ، 20:10
ShIvA
06
Mordad 96

امروز واقعا احساس سرزندگی میکردم..

وقتی که منُ شقایق (دخترخالم) و سعیده و 2تا پسرخاله هام

یواشکی رفتیم وسطی بازی کنیم..

بعد از کلی جر زنی هایی که یادم نمیاد آخرین بار کِی انجام داده بودم..

یادم نمیاد آخرین باری که با فامیل ها یه جا جمع شده بودیم کِی بود؟

آخرین باری که مث امروز سنگ کاغذ قیچی میکردیم

آخرین باری که دنبال همدیگه میدوییدیم و قایم باشک بازی میکردیم

فقط یادمه آخرین بار تعدادمون خیلی بیشتر از این بود

من بودم و خواهرم..

دخترخاله ها و پسرخاله هام..

خاله هام و مامانم..

مادربزرگم که تشویقمون میکرد..

پسردایی هام که هِی از زیر بازی درمیرفتن

ولی یهو از وسط بازی سردرمیاوردن..

خیلی دلم میخواد اون برای آخرین بار نباشه :)

و دوباره و دوباره و حتی بیشتر از قبل دورِ هم باشیم ..

۰ نظر 06 Mordad 96 ، 20:23
ShIvA
04
Tir 96

کی بود که میگفت وقتی بغضت گرفت آب بخوری میره پآیین؟

میتونی قورتش بدی؟

پس این بغض هآی تَلَنبآر شده توی گلوم چرآ پآیین نمیرَن بآ این حجم آبی کِ میخورم؟

کی بود میگفت میتونی بآ پلک زدن از ریختن اشک هآی تو چشمت جلوگیری کنی؟

میتونی جلوشونُ بگیری؟

پس چرآ هرچی سرمو بآلآ نگه میدآرم مقآومت میکنن و از گوشه ترین گوشه ی چشمم میآن پآیین؟

چرآ رآه خودشونُ بآز میکنن؟

حآلآ نمیشه یه بآر فقطــــ یه بــــــــــآر رآهشونُ گم کنن؟

آدرس خونشونُ یآدشون بره و مهمون من نبآشن؟

من بدم میاد..

از این مهمون هآی گآه و بیگآه بدم میآد..

من متنفرم..

من از یه همچین مهمون هایی متنفرم..

متنفــــــــر

++++

۰ نظر 04 Tir 96 ، 23:41
ShIvA
30
Khordad 96

--

۲ نظر 30 Khordad 96 ، 23:24
ShIvA
24
Khordad 96

برای جغرافیا خیلی خوندم..

ترم اول شدم 15..ولی این ترم میخواستم مطمئن بشم که 20 واسه خودمِ :)

با لب خندون و کلی حس خوب بدو بدو رفتم مدرسه..

کوچه خلوت بود تا میتونستم میدووئیدم بعدش که یه آدم میدیدم آروم و خانومانه راه میرفتم..آدم رو رد میکردم باز مثل یه موجود با موهای خوشگل میدوئیدم :)

بالاخره رسیدم مدرسه..

رفتیم داخل کلاسی که همیشه امتحان میدادیم..

تو همون لحظه ورودمون بادی که اط طرف دریا میومد خورد به صورتمون..

شدتش زیاد بود و خیلی خنک..

دریا..

آبی تر از روزای دیگه بود..

اونم داشت بهم لبخند میزد..

مثل گنجشکایی ک تو راهم بهشون برخورد کردم و صداشون همه جارو پر کرده بود..

مثل درخت هآیی که سبز بودنشون رو به رخ تمآمِ عآلم میکشوندن..

مثل آفتآبی که با شدت نورِش داشت تشویقم میکرد که آفریـــن سریع تر بدو امروز روزِ توإ :))

جوآب هآی امتحانُ خیلی خــــــــــوب و تندتند نوشتم..

دورُ برَمُ نگاه کردم...یاااا خدااااا اینا چرا قیافه هاشون اینشکلیه؟

بچه ها منتظر تقلب بودن..منو فاطی شروع کردیم تقلب دادن..

از جلسه اومدیم بیرون..

رو صندلیِ بیرون مدرسه با بچه نشستیم و همدیگرُ نگا میکردیم و حرف میزدیم..

+ سوگنددددد نسریننننن هلال احمر نمیخواین برین؟

_چرا چرا کجا بریم ثبت نام؟

با شقایق و سوگند و نسرین و معصومه رفتیم هلال احمر برای ثبت نآم..

بعد از دادنِ شماره و اسم نوشتن دوباره برگشتیم مدرسه..

بابام از مدرسه اومد بیرون و منم تند تند بپه هارو بغل کردم و روبوسی و کلی ابراز دلتنگی بالاخره دل کندم..

بععلهههههههه مدرسه تموم شددددددددددددد

وَ

میتِرِکونیم تآبِستونُ خنده

---

۲ نظر 24 Khordad 96 ، 12:00
ShIvA
22
Khordad 96

شب تا ساعت 3:00 بیدار باشی و سرتو از کتاب بلند نکنی..

صب هم ساعت 7:00 بیدار میشی تا بری مدرسه..

امتحانِ دینی..

سرت از درد داره میترکه و این درد داره تو تموم قسمت های سرت پخش میشه..

از وسط شروع میشه و یواش یواش پایین میاد و میرسه بغل چشم ها..

به راه رفتن ادامه میدی و ادامه میدی..

وسط راه دیگه میبری از دست اونایی که تو سرت کارگاه آهنگری راه انداختن..

دوباره ادامه میدی..

از نفس زدن زیاد بینی و پیشونیت میسوزه..

اهن های داغی که تو کوره ریختن داره از تو چشمات میزنه بیرون..

مثل همیشه با یه سردرد چشمات قرمز میشن چه برسه به این دردهایی که حاصل از آتیشِ تویِ کورَس..

درد بینی و سر و پیشونی و چشم چپتو تحمل میکنی..

نزدیکای مدرسه میخوای از پل هوایی بالا بری که آه از نهادت بلند میشه..

به وسطای پله که میرسی سرگیجه هم میاد سراغت و هنوز از دست های این غول بالا نرفتی..

از روی شکمش رد میشی و از اون دستش میای پایین..

ده قدم دیگه مونده تا مدرسه..

چشمات میخوان روی هم بیوفتن اما باز نگه میداریشون..

وسطای حیاط:

سوگند و هانیه و معصومه نشستن..

دیگه پاهات تحمل وزنتو ندارن..

انگار که به یه محیط امن رسیدی خودتو ول میکنی و میوفتی..

دیگه مفاومت معنا نمیده..

_شیواا؟شیواااا؟شیوا چی شده؟؟شیواااااااااا؟

چشماتو باز میکنی..

_خدای من :// این چیه؟؟کل چشمت شده یه کاسه ی خون کِ

+مسکن میخواممممم آآآآآآآِیییی

چشم چپ و سمت چپ سرت شروع میکنن به تیر کشیدن:یکی یه مسکن بهم بده :(

در به در دنبال مسکن میگردن برات اما معلومه که کسی نداره..

میگن وقت امتحانه..

نمیخوای مدیر و معاون بفهمن..

با یه لبخند احمقانه از جلوشون رد میشی..

وارد کلاس میشی..

تو سرت همچنان دارن به آهن ها ضربه میزنن تا شکل بگیرن..

بعدش توی کوره میذارن و چشمات آتیش میگیرن..

بوم بوم بوم بوم

صداها تو سرت اکو میشن..

امتحانَ با بدبختی میدی و میای بیرون..

روی صندلی بیرون مدرسه میشینی..

بچه ها میان و راه میوفتی که بری و خودتو مهمون خواب کنی..

تا افطار میخوابی..

هنوز هم این درد کم تر نشده..

مامان کشک بادمجون درست کرده..

درد ناشی از سرخ کردن پیاز هم اضافه میشه به اون درد های قبلی..

هرچقدر این چشم لعنتی رو فشار میدی آرووم نمیشه..

آهن ها رو فرو میکنن تو چشمم و منم فشار میدم تا برن دآخل..

--

۲ نظر 22 Khordad 96 ، 21:00
ShIvA
14
Khordad 96

روزآی اول مدرسه بود که با تو راه دوشتای پارسالمو دیدم..

تو راه برگشتن به خونه از کوچه رد شدیم..

برعکس همیشه..چون زینب خونشون‌تو کوچه‌بود..

وسطای‌کوچه یه پسر کوچولوِ ابتدایی رو به دوستش بلند گفت:حسین‌ کجاست؟

من:نمیدونم ندیدمش ک😂

جلوی مدرسه پسرونه رسیدیم..رفتم تو مدرسه..

جلوی چندتا بچه هارو میگرفتم میگفتم:حسین رو ندیدی؟

_کدوم حسین؟

+ تو دیدیش از‌من‌میپرسی؟

نفر بعدی: حسین‌کجاست؟

_حسین کیه؟

+نمیدونم ک😆😆

وقتایی ک با دوستای پارسالم برمیگشتیم خونه همین برنامه رو داشتیم و کلی سربه سر بچه ها میذاشنیم..✌✌✌

اما ...

قشنگ ترین جواب و شیرین ترین روزی ک این کارو کردیم امروز بود..

داشتیم میومدسم و از بچه ها میپرسیدیم که رسیدم به یه پسر بچه توپولو😻

با دوستاش که مث خودش بامزه‌بودن داشت حرف میزد..

+حسین رو ندیدی؟

_چرا دیدم..

+ اااا کجا بود؟😱

_ خونه پسرِ شجاع بود😂

+ دمت گرم خیلی باحالــــیییییییی😚مواظب خودت باش

واقعا کیف کردیم از جوابش..❤

کمتر بچه ای پیدا میشه که الان با وجودِ همین سِنِ کم،جوابی با کمال پروویی نده👌👌

----

۱ نظر 14 Khordad 96 ، 23:03
ShIvA
20
Ordibehesht 96

از همون موقعی که یادم میاد از تاریخ متنفر بودم..

سالِ هفتم و نهم دوستش داشتم..

معلممون درس تخصصیش نبود..

معماری خونده بود و دفتر داشت اما مطالعات اجتماعی هم درس میداد..

هزاران بار بهتر از معلم تخصصی بود که هشتم داشتیم..

امسال اوایل سال مشکلی نداشتم ولی ...

یه ماه که گذشت دیدم دیگه خوئم نمیتونم یاد بگیرم و بخونم..

معلممون سرکلاس با گوشیش ور میرفت و روخونی میکرد..

سوال میداد بنویسیم و امتحاناش کلییییی سوال توش داشت..

هرچقدر که مینوشتیم تموم نمیشد..

همه ی در های انسانی رو دوست داشتم امـآآآآآآآآ

ضعیف و ضعیف تر شد و نمره هام بدتر و بدتر..

96/02/01: میانترم تاریخ

شب قبلش تقلب نوشته بودم..از 5درس تارخ امتحان داشتیم..

از بدشانسی و چاپلوسی یکی از بچه های کلاس معلم دید..

غرورم مهم تر بود..خیلی سنگین اعتراف کردم و کلاس رو شلوغ..

مهم نبود واسم..آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صدوجب..

کارِ من نبود بقیه بچه هارو لو بدم..

سرامتحان با بغل دستی و پشت سری و جلویی حرف میزدم..

بازهم مهم نبود واسم که چی میشه..

معاونمون اومد تو کلاس معلممون رو کار داشت..

خانومــــــــــــــِ  عتیقه گفت از فلانی تقلب گرفتم..

ازین که با افتخار گفت حرضم گرفت..

معاونمون که اومده بود و جای معلم مراقب بود شروع کردم خیلی شیک سوالایی که بلدم رو نوشتن..

بعد هم دست به سینه منتظر بودم برگه هارو جمع کنن..

کلاس که شلوغ شد پشت برگه هرچی از دهنم درومد برای معلم نوشتم..

96/02/09: درست یک هفته بعد

امتحان پیشرفت تحصیلی درست افتاده بود سرزنگ معلم تاریخ..

برگه هارو تصحیح نکرده بود..

بعد ازین که امتحان پیشرفت تحصیلی رو دادیم میخواست درس بده..

جلوی جلو نشسته بودیم اما شیطونی هامون تمومی نداشت..

کل کلاس شلوغ بود و فقط ما نبودیم که ریز ریز خراب کاری میکردیم..

ما فقط تو چشم بودیم..

اعصابش خورد شده بود..

کی بهتر از ما4نفر که سرش خالی کنه؟

_ بسه دیگه هرچی به شما نمیگم و نگاهتون میکنم بازهم از رو نمیرین..چه خبرتونه؟

+ مگه فقط مائیم؟بقیه بچه ها اون پشت نشستن نمیبینین اونارو

_ اصلا من الان شمارو میبینم..شورِش رو در آوردین..خانومِ قاف سرکلاس بابات هم اینقد حرف میزنی؟

++ آره خانوم همینقدر شیطونه

+ شما نمیتونین کلاس رو کنترل کنین..کلاس خودتون رو با پدر من مقایسه میکنین؟

_ باید بگم بهش ایندفعه که دیدمش

_ پدر من به عنوان معلم میاد نه ولیِ دانش آموزتون..شما بقیه رو ساکت کنین اول

و دوباره روز از نو روزی از نو :)

96/02/15: معلمِ خبرچین

بگذریم که جدایِ ازین قضیه کلا روز چرتییییی بوددددد ://///

زنگ اول که با اقای پدر کلاس داشتیم..

زنگ تفریح معلم تاریخ کارای منو به پدرم گزارش داد..

تا اینجاش مشکلی نبود اما کار مسخره ای که کرد این بود که برگه امتحانیمم نشون داد..

سر کلاس شیرین منطق نشسته بودم و حرفهای معلم رو داشتم با جون و دل میخوردم که اومدن گفتن خانومِ قاف بیاد بیرون..

بابام بیرونِ کلاس منتظر بود..

_ معلم تاریختون چی میگفت؟قضیه چیه؟

+ چی میگفت؟

_ تقلبببب ازت گرفته؟چندمین بارِ؟همه نمره هات با تقلب بود؟

+ نخییررررر ولی مجبور بودم..میانترم تاریخ بود..چیکار میکردم؟

_ من توقع نمیره ی بالا و اینجوری دارم؟

+توقع نمیره بالا ندارین؟تهدید نمیکنین؟هی آبروم آبروم نمیکنیین؟خب نمیفهمم این لامصبو..چیکار میکردم؟

_تو تا دیروقت درس میخونی اونور مثلا؟

+بله درس میخونم ولی اینو مجبور بودم..

_ پایینِ برگه چی نوشتی؟

+ اعصابمو خورد کرده بود..

_ هرچیی اخه چه کاری بود؟غرورشو له کردی..

+ ده بار اون بی احترامی کرد یه بار من..درس بلد نیست بده و ادعاش میشه الکی..هردفعه داره بی احترامی میکنه به بچه ها..میاد روخونی میکنه میره بعد سر امتحان سوال میده که هرچی مینویسیم تموم نمیشه..

_ اصن درس بلد نیست بده به کنار تو باید همه ی اینارو پایینِ برگه بنویسی؟یه بار تا الان با من برخورد نداشته این خانوم الان میاد برای اولین بار که منو دیده و سلام و اینا،اینارو به من بگه؟اعصاب منم خورد کردی..زنگ تفریح عذر خواهی میکنییی

+ بابـآآآآآآآآآآآآآآآ

_ کمترین کاریه که میتونی بکنی..به خاطر من..

+ اههههه یعنی چی اخه؟خب اون خودشو درست کنه..عذر خواهی کنم؟

_لطفا عذر خواهی کن..به اندازه کافی اعصابم به هم ریخته..

+ فقط به خاطر تو..فعلا

فقط واسه دل پدرم حاضر شدم غرورمو بشکونم..رفتارمو باهاش درست نمیکردم ولی یه عذرخواهیِ کوچولو..

از چهره ناراحت پدرم ناراحت شدم..

بازهم سرزنگ منطق بود..این جلسه مث هفته پیش بغض و هیچی از درس نفهمیدن بود..

باز هم چشام مث هفته پیش پر و خالی میشد..معلم منطق میخواست امتحان بگیره..

سریع هرچی یادم بود نوشتم نبود هم ولش کردم..زنگ تفریح که خورد سریع از کلاس بیرون رفتم..

معلم تاریخ از در اومد بیرون..

کسی دور و برش نبود..

+ من بابت کاری که کردم ازتون معذرت میخوام

_ بابات بهت گفت؟

+ بله گفت..به خاطر پدرم دارم معذرت خواهی میکنم..شما هم ولی بهتر درس بدین..

_شما شیطونی میکنین سر کلاس..

+ خب ما که بفهمیم دارین درس میدین ساکت میشیم

_(محل نذاشت داشت از پله میرفت پایین):باشه بخشیدم

+ فآکـ :)

اومدم بیرون..به بابام علامت دادم که حلِ :)

مامانِ سوگند اومدع بود مدرسه..داشتیم پشت سر معلم تاریخ حرف میزدیم که رد شد..

بهتررررررررررررررررررررررررررررر :))

*--

۱ نظر 20 Ordibehesht 96 ، 23:13
ShIvA
09
Ordibehesht 96

وقتی وارد کلاس شدم بهم سلام کردی اما من جواب سلامتو ندادم..

ناراحت بودم..دلخور بودم از دستت..

بهم گفتی چی شده؟

جواب ندادم..

گفتی قهرم اصلا باهات..

منم گفتم من الان باهات قهرم..

کلی اصرار پشت اصرار،با خواهش و بوسُ بغل میخواستی بدونی چی شده..

گفتی:من ک کار بدی نکردم..به عرفان و مهدی هم ک چیزی نگفتم..و هرکاری ک ممکن بود بکنی تا از دستت ناراحت بشم رو به زبون آوردی اما اصل کاری یادت نبود..

حرفی نزدم..هنوز زودبود..

بهت برخورد،نمیدونم سر چ حسابی دیگه پیگیر نشدی..

وقتی داشتم پای تخته سوال حل‌میکردم تمام حواسم‌پیش تو بود،حتی وقتی که پشت بهت بودم..

من خیلی ریز بینم و تو هرلحظه ای حواسم به چندجا هست..

یا بهتر بگم قدرت تمرکزم بالاست..روی تو تمرکز کرده بودم،میتونستم تک‌تک کاراتو ببینم..

خودمم دست کمی از تو نداشتم..از این وضع راضی نبودم..

درسته‌ توضیح میخواستم ازت ولی اون‌موقع وقتش نبود..

زنگ اول گذشت و چیزی به هم نگفتیم..زنگ دوم شد..

معلم داشت درس میداد..

--- شیوااااا بگو چی شده؟چیکار کردم‌من مگه؟

خب جای تعجب هم داشت..دیشبش کلی باهم حرف زده‌بودیم..

+بعض کردم،نتونستم جلوی اشکم‌رو نگه دارم..یکی چکید :(

هانیه گفت داری گریه‌ میکنی؟ انکار‌کردم..

--- شیوا چی شده؟؟

+ سوگند؟دیروز چندم بود؟

--- دیــرووززز؟! هش..هههههیییییییی

بقیه حرفتو خوردی..ساکت شدی..فهمیدی..

+ من از فاطمه.م انتظار نداشتم اصلا ولی اون اولین نفر به من تبریک گفت..

حرف نمیزدی..منم ساکت شدم..بغض کردم..

هانیه گفت سوگن چی شده؟با تندی جوابشو دادی..از دست خودت ناراحت بودی..

معلم منطق فهمید ما‌یه چیزیمون میشه..

وقتی داشت درس میداد و من نگاهش میکردم فقط..

اون درس میدادو من بغض کرده بودم..

اون‌درس میداد‌و تو چشمام ک اشک جمع شده‌بود نگاه میکرد..

نتونستم تحمل کنم..سرمو گذاشتم رو‌میز..

کلاس داشت دور سرم‌میچرخید..قیاس‌ داشت قورتم میداد..

همه ی این حس ها از چشمام شروع به باریدن کرد..

نگاه معلم روم سنگینی میکرد..صدای انا میومد‌ ک از هانیه پرسید قضیه چیه..

یه دفتر دستت بود که داشتی توش مینوشتی..حدس زدن این که درمورد چیه سخت نبود اصلا..

زنگ سوم بعد از امتحان رفتی بیرون..

حوصله کلاس رو نداشتم..اومدم‌بیرون..زیر درخت پیش نسرین نشسته بودی..

به نسرین گفتم مزاحمتون‌ک نیستم؟

گفت نه بابا بشین..

نشستم..نسرین گفت دیروز تولدت بود..

گفتم اره،تبریک و بوس و اینا..

--- شیواااااا قهری؟ببخشید دیگه من تولد نسرین‌هم از روی story سعیده دیدیم..بابا خب اصن‌ واسه هانیه و انا هم از روی story هدیه دیدم..واسه مامان‌و‌بابامم یادم‌نیست..خب یادم‌نموند..

+ نسرین این یکشنبه میگفت تولدت کیه من بعد از کلی بحث بهش گفتم..چندروز مگه‌گذشته؟

--- گفتی ولی یادم‌نموند..آشتییییی :)

اومدم پیشت نشستم..بغلم کردی..بوسم کردی..بغلت کردم..

خب وقتی بغلت کردم ناراحتیم از بین رفت..

رفتیم تو کلاس و ردیف اول نشستیم..جلوی جلوی جلو..

حرف میزدیم،میخندیدیم در حالی که تو چندسانتی متری معلم بودیم..

دفتر رو از تو کیفت برداشتم..خواستی ازم بگیری ولی محال بود بهت بدم..

معلم تاریخ بیشعور دعوامون‌کرد ولی مگه ما از رو میریم؟حقش بود که جوابشو دادیم با اون قیافه هخامنشیش :/

بعد از کلی شیطونی کلاس تعطیل شد..

وقتی رسیدیم جلوی در مدریه دیدیم ک سه نفر بادکنک به دست پریدن تو بغلم و شعر تولدت مبارک‌ رو میخونن..

شوکه شده بودیم هممون..دخترخاله هام بودن و خالم.. :)

سوپرایز خوبی بود..واقعا عالی بود..تا عمر دارم فراموش نمیکنم..

دیدم ک داری نگاه‌میکنی و میری..دلم گرفت..واسه عوض کردن جو گفتم سوگند این شقایقه هاا :)

موقع خدافظی یکی با بادکنک زدم تو سرت..میتونستم حس کنم ک چه حسی داری..

رفتیم خونه،ناهار خخوردیم..رقصیدیم..کیک خوردیم..عکس گرفتیم..

وقتی دخترخاله هام‌رفتن اومدم اینستا..دیدم story.گذاشتی ..

تبریک گفتی،معذرت خواهی کردی..ناراحت بودی..آرزوهای خوب خوب برام کردی..

کلی حس خوب داشت story ک گذاشتی..من دیگه ناراحت نبودم..

کلی حرف زدیم..از روی فیلمی ک سحر از دم مدرسه و غافلگیریم گرفته بود عکس گرفتم از قیافه های متعجبمون و فرستادم..کلی خندیدیم..

اصن مگه میشه از تو دلخور بود؟

دفترتو خوندم و کلی گریه کردم..اتفاقا همون لحظه زنگ زدی..

از روی صدام فهمیدی یه چیزیم شده :(

بزات تو دفترت با اون خودکار قرمزِ باکلاس نوشتم و درشو بستم..

این اتفاق رو همون لحظه که در دفتر رو بستم فراموش کردم :) و از امروز فقط لحظه های خوبشو نگه میدارم ❤

*--

۳ نظر 09 Ordibehesht 96 ، 00:02
ShIvA
08
Ordibehesht 96

چندبار باهم چت کردیم..

پی ام دادیم..

صحبت کردیم..

هربار که ازم چیزی خواستی یا کارم داشتی..

اسممُ صدآ زدی..

من هردفعه قلبم میلرزید و تند میزد کِ الآن حرفشو میزنه..

الآن تبریک‌میگه..

ولی تو حتی اشاره ای هم بهش نکردی..

#مرسی :|

----

۲ نظر 08 Ordibehesht 96 ، 23:28
ShIvA
08
Ordibehesht 96

نمیدونم بزرگ شدنم از کجا شروع شد..

چه سالی..

چه روزی و..

چه دقیقه ای..

فقط یهو دیدم دیگه هیچ 8اردیبهشتی برام جذاب نشد..

8اردیبهشت ب جای اینکه منتظر تبریک تولد باشم دلم نمیخواست کسی بهم تبریک بگه..

به جای خوشحال بودن و خندیدین گریه میکردم..

هیچ ذوق و میلی برای بودنم درکار نبود..

دیگه ارزوی اومدن 8اردیبهشت رو نداشتم و ..

از چندماه قبل براش لحظه شماری نمیکردم..

8اردیبهشت روز چرت و مسخره ای شد..

روزهای دیگه خیلی قشنگ تر و بهتر از این روز شد..

نمیدونم از کی اینجوری شد؟

+منتظرِ تبریکِ کسی اَم کهـ واسم مهمـِ

میگه برآش مهمَم اما هنوز هیچی بهم نگفتهـ .. :(

+++

۴ نظر 08 Ordibehesht 96 ، 17:21
ShIvA
31
Farvardin 96

این روزها پرِ از کار های انجام نشده..👚👜💳📚📖🎊🎂📱💬🎵🎶

کلی کار روی هم ریخته که حتی با برنامه ریزی و انجام دادنشون با سرعت 180 هم تموم نمیشه،از ساختن احوالات خود انسان💃 تا خوندن درس های عقب افتاده📚 من جمله ریاضی ک از وقتی ترم اول تموم شد حتی یک کلمه هم نخوندم ،تست زدن هم ک بماند و ارزیابی آزمون ها برای قلم چی‌ ✔📝هم کار بسییییی دشوار و زمان بری ست..

خیلی وقته خودکار و ماژیک بنفش خریدم💜 که جواب درست ازمون ها رو توکتاب علامت بزنم 📝و نکته ها ی تست ها رو بنویسم ولی هم چنان بی استفاده مانده است..

تمیز کردن اتاق و مرتب کردن لباس ها هم که 👔👕👖...!!مامان هم مونده که از دست من چیکار کنه،من ادم شلخته ای نیستم و هیچوقت نشده بود وسایلم تو اتاق ریخته باشد اما امسال نمیدانم چه شده‌که چنددست لباس سه هفته 📆است‌که روی صندلی مانده و من حوصله ی برداشتن ان و گذاشتن در کمد را ندارم..

فشار پدر برای اینکه عربی را بیشتر از این بیشتری که میخوانم بخوانم و من هم همچنان پوکر فیس ام 😐که مگر درس های روزانه میگذارند؟😠و بیدار ماندن تا 2-3صبح  جواب درس های دیگر را میدهد؟😴مگر درس های عقب مانده جبران شد که من در فکر خواندن بیشتر عربی باشم؟(پدر ادم معلم باشد و معلم ادم هم باشد بســــی مشکل است اما لذت ان هم خیلی خوب است که سر کلاس پدرت بنشینی💙)..

تمام نمیشود این درس ها که میخوانی و معلم ها پشت سر هم امتحان میگیرند 📚📝و ما روزی سه تا امتحان(همه زنگ ها)داریم..اعتراض نمیتوان کرد چون هم چنان روی حرف خود هستند‌و میگویند مگر چه کاری جز درس خواندن دارید؟

خب عزیزان من،ما که نمیتوانیم تمام ساعات روز را درس بخوانیم..مگر این ممکن است؟میتوان همه ی روز را بکوب و با سرعت 200 درس‌خواند؟اصلا ممکن نیست⛔❌..

اگر هم امکان داشت آنوقت چه کسی به اینستا سربزند؟📱چه کسی فبلم ببیند؟چه کسی بنویسد؟و ... چه کسی وقت میکند به حال روحی اش برسد؟😑😊

گفتم فیلم دیدن🎥🎭!میدانید؟فاخره هررزو میپرسید که کدام قسمت ومپایر 👽هستی و من هم چنان پاسخ میدادم قسمت اخرِ فصلِ یک..هم چنان پا فشاری میکرد که بِشکَن این طلسم را‌ و ببین..دلم میخواست و خیلی هم میخواست اما نمیتوانستم..

انقدر‌که فشار روی من بود نمیتوانستم حتی به اینجا بیایم و وقتی که بالاخره این طلسم شکست دیدم که کلییییی وب هستند‌که کلیییی هم پست گذاشتند..📫📪ان وقت بود که عصبانی شدم که فرصت نکردم پستی بگذارم..هرچند‌که کسی نخواند و برایش مهم نباشد اما‌من که دلم خوش بود!!

خیلی وقت است که دفترم را گم کرده ام..درست مثل این منِ گمشده که با آگهی پیدا نمیشود..کتاب هایم روی میز روی یکدیگرند 📚و برای پیدا کردن‌ برگه ای دیوانه میشوی از این شلوغی📰..دفترم را نمیدانم کجا گذاشتم و با گم کردن همدم روزهایم📒 خودم هم گم شده ام..آخرین تاریخی که در ان چیزی نوشتم را یادم نیست..

در این بازارِ شام،کسی اصرار برای جواب دادن به زنگ ها و پیامک هایش💬 را دارد ولی من حتی وقتی برای نوشتن یک‌کلمه را ندارم‌حتی..

دعا هایم تمامی ندارند و من حس میکنم ک هیچکدام هم به مقصد نمیرسند🚗🚁..پس محتاجم به دعایتان..برای اینکه کارهایم سروسامان بگیرند‌‌‌ و به من لبخند بزند این روزها😆

*--

۳ نظر 31 Farvardin 96 ، 16:42
ShIvA
29
Farvardin 96

صب با کلی انرژی از خواب بیدار میشی و آماده میشی بری مدرسه..

تو راه کلی آشنا میبینی..

پرنده هارو میبینی که صداشون همه جارو پر کرده..

از کنار ساحل رد میشی میری مدرسه..

با کلی ذوق به همه دونه دونه سلام میکنی تا برسی به کلاس..

میری تو کلاس دونه دونه رو میبینی و بغل میکنی..

معصومهههه :)))))

معصومه اومده مد اونم بعد یک ماه با بینیِ عملی :))

کلی بوسش میکنی و بغل میکنی و کلی رفع دلتنگی..

شروع میکنین ازخاطرات تعریف کردن و خندیدن و یه دل سیر همدیگر رو دیدن..

معلما میان دونه دونه درس میدن..

حرص میخوری..میخندونی و میخندی..میخوابی..حوصله ت سر میره..شیطونی میکنی..با گوشی بازی میکنی..صدا در میاری و تمام این کاهارو سر کلاس انجام میدی..

زنگ خونه میخوره..

با بچه ها راه میوفتی که بری خونه..

از جلوی کلانتری رد میشی و سربه سر سربازها میذاری..

میری خونه و ناهار میخوری..

بعد از ناهار vampire میبینی و کلی ذوق میکنی و قربان صدقه شخصیت ها میری..

بعد از سه ساعت فیلم دیدن میری درس بخونی..

بکوب درس میخونی..

استراحت میکنی..

اتاق رو تمیز میکنی..

میری حموم..

بعد از حموم کلی ارایش میکنی و موهاتودرست میکنی..

کلی عکس میگیری دوباره کلی شو پاک میکنی و خوشگل ترینو میذاری عکسِ صفحه ی نمایشت..

دوباره فیلم میبینی بعدش هم با کلی حس خوب میخوابی :))))))

*--

۰ نظر 29 Farvardin 96 ، 15:13
ShIvA
29
Bahman 95

هنوز هم برام یه سوپرایز بزرگه که

صبح تولدم پاشم و ببینم برف❄ اومده

و هیچ جایی هم هیچ اثری از رد پای کسی نباشه روش

*من زاده بهارم 🌹🌳و دختر دومش(اردیبهشت)

*برف میباره..فردا مدرسه پررررررر

امتحاننن عربیییی و منطق و پرسش تاریخ پررررر

**زنگ اول از اولین روز هفته،درس ... عربی،با پدر کلاس دارم 😁

۸ نظر 29 Bahman 95 ، 21:33
ShIvA
21
Dey 95

امتحآن عربی دآشته بآشی

معلمتم پدرت بآشه

سوآلآهم در حد چیییی سخت بآشه

عمق فآجعه رو بآ رسم شکل توضیح دهید👇

💩👊👽

😶🔫

--

۱ نظر 21 Dey 95 ، 16:32
ShIvA
18
Dey 95

به قولِ سحر:

+ 3امتحآن موندع تآ شروع زندگی :)❤

۰ نظر 18 Dey 95 ، 23:59
ShIvA
17
Aban 95

امروز صب که بآ دوستآم دآشتیم میرفتیم مدرسه

جلوتر از همشون رآه میرفتم..

سر کوچه یه پیرمرد نآرنجی پوش رو دیدم..

فقط دلم خوآست یه لبخند رو لبش بیآد..

هرچند نصه و نیمه..

تو اون هوآی سرد..

لبخند بزرگی زدم:سلآم بآبآ..خسته نبآشی :)

دوستآم هم پشت سرِ من شروع به سلآم دآدن کردن..

پیرِمرد نآرنجی پوش لبخند قشنگی زد که برآم یه دنیآ می ارزید:مرسی بآبآجون :))

قیآفه مهربونی دآشت..

وآسه یه لقمه نونِ حلآل زحمت میکشید..

تو اون هوآی سرد..

چه رآحت مآهآ آشغآلآمونو تو خیآبونآ وِل میکنیم :(

--

۳ نظر 17 Aban 95 ، 22:02
ShIvA
02
Mehr 95

چشمآمو میبندم..

میخوام هرچی غصه س بمیره..

چه سخته..

آدم چشم به تآریکی بدوزه..

دیگه طآقت ندآرم..

دلم میخوآد یه جآیی اونور دنیآ دلمو جآ بزنم..

آخه عآدت ندآرم..

یه آدم چقدر طآقت غصه دآرع..

چجوری میشه خنده رو لبآم پآ بذآره..

دوبآره..

دوبآره..

به جآیی رسیدم که بآ هیچکی حرفی ندآرم..

*--

۰ نظر 02 Mehr 95 ، 15:36
ShIvA
10
Mordad 95

مآشینی مدل بآلـآ بآ سرعت زیآدی از کنآر مآشینمون رد شد..

بآبآم گفت:جونم سرعت..

خوآهرم گفت:عجب مآشینی..

مآمآنم گفت:خوش ب حآلشون..

اما من..

یکم دلم خواست مثل اون موقع هآیی که نمیدونم،شآید حس متفاوت بودن بهم دست میده فکرکنم..

متفاوت تر از بقیه..

یآدمه قبلا میگفتم خوش ب حآل اونی که نویسنده س،چه ذهن خلاقی دآره و..

امآ وقتی خودم تو اوجِ دردآم یه قلم و کآغذ بردآشتم و شروع کردم به نوشتن تآزه فهمیدم بآید درد بکشی،غصه بخوری،تموم اتفآقآرو درک کنی و مزه همه چیز رو بچشی تآ بتونی بنویسی..

از ته دل بنویسی تآ به تموم دلت بنشینه..

یآدمه یه زمآنی میگفتم از نویسنده هآ میترسم..

آدم هآی خطرنآکی هستند..

میتوآنند فرق نگآه معمولی و نگآه هآی دیگر را بفهمند..

آن هآ هر نگآهت را میتوآنند هزآرآن تعبیر کنند..

آن هآ از هر رفتآر سآده ات شعری بلند می سرآیند..

من از نویسنده هآ میترسیدم..

آن هآ میتوآنند در خیآلشآن تو رآ در آغوش بِکِشَند و یآ بآ بی مَحَلی ات تو رآ در خیآلشآن بُکُشَند و تآ سآلهآی سآل برآیت عزآداری کنند..

آن هآیی که قلمشآن ذهنشآن است و از دود کردن سیگآر هم،وَهم معآشقه بَرِشآن میدآرد..

میترسیدم چون..

آن هآ جنس همه خآطرآت رآ میدآنند..

بلندند دنیآیشآن رآ بآ یک قهقهه رنگی کنند و بآ یک اشک سیآه..

آه..

حآلآ خودم یک نویسنده کوچک شده ام..

حرفه ای نیستم هآ..نَ

مرآ بآ همآپوراصفهآنی و مریم ریآحی و .. نمیتوآن مقآیسه کرد..

امروز..

این لحظه..

همین حالا..

دلم خوآست سرعت ماشینِ مشکیِ مدل بآلآیی که حآلآ کیلومترهآ بآ من فآصله دآرد و ندیدم سرنشین یآ سرنشینآنش چه کسآنی بودند رآ جوری دیگر،از نگآهی دیگر تعبیر کنم..

دل است دیگر..

یکهو هوس میکند..

پسر بود؟

تنهآ بود؟

شآید از درد عذآب وجدآن،بی کسی،تنهآیی،بغض،یآ عشق که به نظرم بوجود آورنده تمآم این حس هآست میرَنجید..

جآیی خوآنده بودم مرد برآی هضم دردآش گریه نمیکند بلکه حرصشو سَرِ مآشینش خآلی میکند و عقربه هآی کیلومتر شمآر اتومبیلش خط های قرمز رآ رد میکند..

شآید پسرک دآشت حرصش رآ خآلی میکرد..

دختری پیشش بود؟

من ک ندیدم بود یآ نَ..

گمآن میکنم بود هآ..

شآید از دست دخترک گله دآشت..

شآید از دست زمآنه..

شآید از دستِ ..

شآید مثل این رمآن هآ از مهمآنی برمیگشتند که در آن دخترآن زیآدی پسرک رآ دوره کرده بودند..

شآید زیبآیی دخترک توجه پسرآن رآ براَنگیخته بود..

پسر است دیگر..

حسود شده بود..

نگرآن شده بود دخترک رآ از دست بدهد..

عآصی شده بود که عشقش مورد توجه است..

شآید عصبآنیتش بخآطر غَذ بآزی دخترک بود..

آه..

گمآن کنم ازدوآج آن هآ از سر اجبآر..شرط بندی..کل کل یا هرچیز دیگری بود که در آن یآ هر دو طرف عآشق هم بودند و به هم نمیگفتند یآ یک نفر عاشق دیگری و دیگری از او نفرت داشت،منزجر بود..

آه..

+ کِلآرآبآد_عَبآس آبآد

---

۱ نظر 10 Mordad 95 ، 18:24
ShIvA
11
Ordibehesht 95

امروز زنگ آخر فارسی داشتیم..

زنگ خانوم زرودی بود ولی برعکس همیشه ساعت جلو نمیرفت..

ماهم پرسش داشتیم و اکیپ ما درس نخونده بود..

بعد از این گروه نوبت ما بود..

دور میز خانوم زرودی رو پُر کردیم و نآزنین ساعت رو آورد پایین..

مریم 10-15 دقیقه کشید جلو..

نازی برگردوند بالا ولی فهمیدیم مریم دکمه off رو زده..

نآزنین دوباره آورد پایین و درستش کردیم..

سآعت رو دیوار جآ نمیخورد..

منو بچه ها هم هوای معلم  رو داشتیم که سَرِش رو برنگردونه..

خلاصه با بدبختی کآرِمون تموم شد و نشستیم..

ساعت مچی من 12:115 دقیقه رو نشون میداد و ساعت کلاس 12:30

با گفتن اینکه الان زنگ میخوره و خانوم خسته شدیم و کلی بهونه معلم رو فرستادیم بیرون

بچه ها هم دنبالش رفتن بیرون کلاس..

خیلی عادی اومدیم بیرون و وقتی از رفتن معلم تو دفتر مطمئن شدیم

من رفتم تو کلاس و سعیده بیرون کلاس کشیک میداد که کسی نیاد..

ساعت رو درست کردم و گذاشتم سرجاش..

یواشکی و بدون سرو صدا اومدیم بیرون و رفتیم پیش بچه ها :)

----

۱ نظر 11 Ordibehesht 95 ، 15:41
ShIvA
10
Esfand 94

آخرین روزِ

آخرین از مسآبقه هآی وآلیبآل

تیمِ نرجس اومد بآلآ

برآی اول شدن بآید بآ مآ مسآبقه میدآد

و صددرصد مآ برآی بردن اومده بودیم...

ست اول رو اونآ بُردَن :(

ست دوم رو مآ بردیم :)

شرآیط حسآسی بود..

استرس از سَرُ رویِ هَمَمون میریخت

خآنوآده هآمون دآئم تشویق میکردن..

ست سوم رو تآ 27-27 اومدیم

امتیاز 28 بآ اِسپَکِ من ،وآسِ مآ شد :)

امتیازِ 29 وآسِ اونآ کِ....

دآور خطآ گرفت و بِ نفع مآ بآزی تموم شد :))

از خوشحآلی گریه میکردیم..

صدآی آهنگ رفت بآلآ

کآرِ خآنواده هآمون بود..

وسط زمین بآزی میچرخیدیم و میرقصیدیم

بعد از کلی تشریفآت مدآل هآمون رو بآ کآپ دآدن بِهِمون :))

نفرِ اولِ شهرستآن شدیـم :)

---

۰ نظر 10 Esfand 94 ، 23:41
ShIvA
27
Bahman 94

امشب بعد از یه هفته اس ندادن اس داد..

گفتم میخوام خطمو عو کنم..

تموم شد..

همه چیز..

اگه میخواستم با احساسم تصمیم بگیرم حالا حالا ادامش میدادم..

دلم براش میسوخت..

به نظر عقلم کآر خوبی کردم..

دِل شکوندم امـآ..

آرزو خوشبختی دآرم وآسش (:(

---

              photo by: khodam                

۰ نظر 27 Bahman 94 ، 23:30
ShIvA
20
Bahman 94

ساعت 8 رفتیم سالن..

بازی اول : ست اولشو 3-25 بردیم

                 ست دومش رو 9-25 بردیم

                     ست سوم هم 9-25 بردیمزبان درازی

بعدشم دوتا بازی دیگه شد و برنده افتاد با ما..

با تیم نرجس مسابقه داشتیم..

توی این سالن فقط مدرسه ی ما راهنمایی بود و بقیه دبیرستانی..مهر شده

این مدرسه ی نرجس هم که بازیکناش همه هیکلــــــــــی درشــــــــتمردد

ولــــــــــــــی

ست اول رو 20-25 و ست دوم هم 23-25 بردیــــــــــــــــمزبان درازیلبخند

کلـــــــــــــــی خوش گذشت..

عکس گرفتیم..

رقصیدیم..

وُیس فرستادیم :)

۰ نظر 20 Bahman 94 ، 23:16
ShIvA
18
Bahman 94

از ساعت 7:30 رفتیم باشگاه

قرار بود امروز مسابقه داشته باشیم..

بعد از مسابقه ای که توی مدرسه ی دیگه برگزار شد

و منم جزء نفرات اصلی انتخاب شدم

با کلی برنامه ریزی برای امروز خنده

بالاخره روزی که منتظرش بودیم رسید....

نوبت به مدرسه ی ما نرسید

و این برآمون یه بُرد حساب شد :)

پ.ن :فردا علوم پرسش داریم و هیچی نخوندم

تازشم به بچه ها خبرشو دادم

که قرار شد اگه نرفتیم باشگاه کنسل کنیمچشمک

------

۰ نظر 18 Bahman 94 ، 23:02
ShIvA